نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

 
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٠
 


 
 
 
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٠
 


 
 
تابش تاریک
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٧
 

خورشید همچنان می درخشید اما شهر در تاریکی فرو رفته بود.باز هم در تابستان یخ زده در انتظار نور خورشید،به کنار پنجره خزیدم.از پنجره ی اتاقم که نزدیک به بیست متر از زمین فاصله داشت،به مردم نگریستم.پیرمردی فرتوت،برای یافتن چکه ای سکوت و پاکیزگی،با عصایی چوبین،در صحرای بیکران روبات ها گام بر میداشت.یک توپ در گوشه ای با حرکت باد می غلتید و پسرک پشت به توپ،به صفحه ی گوشی خیره شده بود.دختری پشت به کبوتر بال شکسته،غرق در تصویر وهم آلود در آینه بود.عروسک ها کهنه و کتاب ها پاره بودند.از پنجره فاصله گرفتم و از خانه خارج شدم.آفتاب همچنان می تابید و من در تاریکی قدم میزدم.زنی با چادری گلدار تقاضای پول برای پسر بیمارش میکرد و مردی عبوس در پی کار،خیابان ها را زیر پا می گذاشت.درختی خشک،شاخه های چروکش را به آبهای دود اندود نزدیک میکرد.سگی از گربه ای تقاضای غذا میکرد و موشی به رنج انسان ها میخندید.روحی میگریست و جسمی میخندید.باد زوزه کشان در تاریکی جولان میداد و من شکسته تر از آنچه به نظر میرسید،به خانه پناه بردم.خورشید غروب کرد و تاریکی همچنان می تابید و من در پی سوالی جاودان بودم: چه شد که چنین شد؟


 
 
مرگ
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۳
 

یکی از روزهای سرد پاییزی،با تنی پوشیده و گرم و روحی عریان و یخ زده،در کوچه ی ساکتی قدم میزد.کوچه بی انتها بود و تنگ.گام هایش هراسان و نگاهش لرزان بود.غرق شده در سکوت جسم و هیاهوی اوهامش بود.ناگهان ایستاد.به درختی عریان نگریست که آخرین برگش،رقصان بر روی زمین افتاد.به برگ چشم دوخت.چه زیبا پوچ شد!به راهش ادامه داد و از زیر درخت گذشت.ایستاد و به پشت سرش نگریست.برگ خورد شده بود.سرش را به نشانه تاسف تکان داد و راهش را ادامه داد.با دیدن دخترکی اشک ریزان ایستاد.اشک ها رقصان از چشمهای دخترک بر روی گونه هایش غلتیده و سپس به پوچی میرسیدند.تاسف خورد.به راهش ادامه داد و به خانه رسید.بر روی تخت دراز کشید و به خواب رفت.

پنجره را گشود و رقصان در آسمان گام برداشت.از آن بالا دخترک همانند اشکی رقصان می غلتید و درخت عریان همانند برگ زیر پاهایش خورد شد.اما او تاسف نمیخورد.شاد بود.سیاهی ها و سفیدی ها اکنون رنگ داشتند و اکنون همه چیز گل بود.

کلاغی سیاه عزا میخواند.گربه ای سیاه تاسف میخورد و پوچی رنگ باخته بود.


 
 
باران
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳
 

امروز باز هم آسمان ابری شد اما بارانی نبارید.
امروز باز هم آسمان اشک ها و لبخند هایش را از زمین و ساکنینش دریغ کرد
شاید او نیز قصد دارد ثابت کند اشک هایی که برایمان هدر میدهد و لبخندهایی که نثارمان میکند،برحسب وظیفه نیست.
شاید هم قصد دارد ثابت کند که اخم کردن را نیز بلد است.
شاید هم قصد دارد به برخی از انسان ها ثابت کند که خساست و بدخلقی و بیرحمی و خیلی کارهای دیگر،بسیار ساده هستند،حتی برای آسمان!
شاید هم تنها می خواهد به بشریت دعا و نیاش را یادآوری کند و توجه این مخلوقات فراموش کار را به خالقش جلب کند.
و شایدهای بسیاری در پی ابری بودن آسمان است.
من ازین میترسم که آسمان هم خسته شود و برود.
همانند خیلی ها که بودند و لطف کردند و لطف ندیدند و رفتند...!



 
 
دوست
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 

-: ((عاقل شدم!))
-: ((یعنی چی عاقل شدی احمق؟))
-: ((وقتی با تو دوست شدم منو بردی تو یه چاه عمیق.تو یه جای کثیف و تاریک!بعد وقتی به دوستی باهات عادت کردم یه نردبون گذاشتی جلومو گفتی اگه میخوای برو بیرون.منم بعد از کلی عذاب کشیدن رفتم بیرون.این بالا خیلی خوبه و هواش عالیه.همه چی داره.الآن خیلی شادم اما هنوزم لب چاه نشستم!))
-: ((چرا؟))
-: ((این دنیا بدون بهترین دوستم حال نمیده!))
-: ((به من چه؟))
-: ((بیا بالا!))
-: ((ولی من اینجا بزرگ شدم.))
-: ((فکر کن داری میری سفر.اگه خوب نبود برگرد همون ته!))
-: ((چجوری بیام؟نردبون شکسته!))
-: ((توبه کن!توبه!))


 
 
شبانه
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۱
 

بر روی تخت دراز میکشم و برای مدتی کوتاه چشمانم را میبندم.با صدای خنده های زیبایش،چشم هایم را میگشایم.مقابل آینه نشسته بود و گیسوان بلند موجوارش را که تا کمر ادامه داشت،شانه میزد.((چرا میخندی؟))

شانه را بر روی میز میگذارد و در آینه به من مینگرد.((آخه کارمندی هم خستگی داره؟))

به شوخی اخم میکنم و در چشمان فیروزه مانندش،مینگرم.((خب کار کردن آدمو خسته میکنه دیگه!))

بر میخیزد و با نازی همیشگی،به سوی من می آید.((میدونم عزیزم!شوخی کردم.))

با لبخندی ملیح کنارم دراز کشید.

احساس خفگی میکنم.بغض تمام وجودم را به لرزه می اندازد.((چرا رفتی؟))سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید.انگشتانم را زیر چانه اش میگذارم و سرش را به سوی خود میگردانم.((حالا مهم نیست.مهم اینه که الان کنارمی!))

دریای چشمانش خروشان میشود و قطره ای اشک بر روی گونه اش می غلتد.قلبم میشکند.باز هم با حماقتم،قلبش را شکستم.آه که چقدر احمقم.بوسه ای بر پیشانی سفیدش میزنم و انگشتان ظریفش را نوازش میکنم.((روح انگیز من!دیگه هیچ وقت اشک نریز!))

با صدایی لرزان نامم را صدا میزند.((یوسف!))

-:((جونم؟))

در چشمانم مینگرد.((من و تو دیگه نمیتونیم با هم باشیم.))

فریاد میزنم:((چرت نگو!تا وقتی زندم تو پیش من میمونی!))

با دستانش گونه هایم را نوازش میکند.سد اشک هایم میشکند و استقامت مردانه ام را خورد میکند.تکیه گاه سرم را قلبش میکند و موهایم را نوازش میکند.سمفونی قلب و عطر بدنش آرامم میکند.((عاشقتم روانی!))

دهانش را به گوش هایم نزدیک میکند:((منم عاشقتم!))

سرم را بلند میکنم و به چند تار مویش مینگرم که بازوان سفیدش را پوشانده است.((یوسف!))

-:((بله؟))

-:((بخند!))

به سختی خنده ای شیرین تحویلش میدهم و سپس او را در آغوش می کشیدم.ناگهان چشمانم را می گشایم.از جای برخاستم.لباس های سیاهم را همانند دو روز قبل به تن کردم و به عکسش نگریستم که مانند همیشه لبخندی زیبا به لب داشت.


 
 
 
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٩
 

بشر همانند رودها میماند و توبه عاملی بر روان شدن آن
هر چه هم که رود گل آلود باشد،باز هم توبه آن را پاک میکند



 
 
← صفحه بعد