نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

سپهر؛قسمت ششم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۳
 

-:((من مطمئنم که سپهر بیگناهه چون بهش اعتماد دارم!))

بهرام سرش را تکان داد و گفت:((مامان هیتلرم بهش اعتماد داشت!))


 
 
سپهر؛قسمت پنجم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۳
 

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم،خیلی فکر کردم که چطوری میتونم به سپهر کمک کنم و فقط یه راه به ذهنم رسید.


 
 
سپهر:قسمت چهارم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
 

وقتی به هوش اومدم،تو بیمارستان بودم.سرم شکسته بود.یه چند ثانیه ای هیچی یادم نبود اما بعدش تک تک اون لحظات شوم یادم اومد.


 
 
سپهر:قسمت سوم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
 

قتل؟کشتن سپهر؟تا اون موقع هیچ وقت برای دیدن یه دوست خارج از مدرسه،از خانه خارج نشده بودم و این بار که طلسم شکسته شده بود،آقا سپهر تو این دردسر افتاد!