نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

پیامبر
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳٠
 

روزی روزگاری،در دهکده ای سبز و خرم،مردی فقیر زندگی می کرد.مرد نه لباسی برای پوشیدن داشت و نه غذایی برای خوردن،نه دوستی داشت و نه فامیلی،مرد تنها و فقیر بود!مرد هیچ نداشت جز قلبی مهربان و بخشنده.به همه محبت میکرد و ضعفا را یاری میداد.به فریادهای ستم دیدگان میرسید و از مال نداشته اش به دیگران میبخشید اما هیچکس او را دوست نداشت.همه او را نادان خطاب میکردند.روزی مرد،قلبش خورد شد و از آن دیار رفت.به جنگل پناه برد و در کلبه ای کوچک زندگی کرد.روزها در طبیعت میگشت و شب در کلبه،کنار شومینه آواز میخواند.به حیوان ها محبت میکرد و آن ها نیز به مرد محبت می کردند.اما مرد شاد نبود.یک تکه از قلبش گم شده بود و هر چه می گشت یافتش نمیکرد.شبی در کنار شومینه نشسته بود و آواز میخواند که فرشته ای در برابرش ظاهر شد.فرشته به او گفت که بازگردد و به مردم محبت کند.فرشته رفت و مرد به فکر فرو رفت.او تصمیم گرفت بازگردد.

دهکده خراب و کثیف بود.مردم با یکدیگر دشمن بودند و مال می اندوختند،سگ ها از بی وفایی آدم ها قهر کرده و رفته بودند.گرگ ها دام های بی پناه را میخوردند و شاد بودند.مرد فهمید که مدت هاست در آن دهکده،خورشید طلوع نکرده است.فهمید که مدت هاست هیچ ستاره ای به روی مردم چشمک نزده و ماه کامل نشده است.فهمید که مدت هاست لبخندها گم،گل ها پژمرده و زنده مرده شده اند.قلبش باری دیگر شکست.

تصمیم گرفت که دهکده را مانند سابق سبز و خرم کند.لبخند زد،به دیگران محبت کرد و به گل ها سلام کرد.مرد هرگز ناراحت نشد زیرا می دانست تنها نیست.او خدایش را داشت.برترین یار و یاور را داشت.دهکده همانند سابق سبز و خرم شد.خورشید باز گشت و همه شاد و خرم در کنار یکدیگر زندگی کردند.از آن پس مردم به یکدیگر محبت میکردند و برای تشکر از مرد گل ها را می بوییدند و کم کم در بوی گل خدا را یافتند.مرد یک پیامبر بود!


 
 
میترسم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۸
 

چشمانم را گشودم.صدایم را در گلو فرو بردم.قلبم به آرامی می تپید.تهی بودم.باری دیگر بودم از تمام احساسات!

هرگاه غمی در دل داشتم،به آسمان پناه میبردم اما حال آسمان هم،طوفانیست.

چه احساس غریبی!

من میترسم!

از زندگی میترسم!

از روح خموش میترسم!

از باور خویش میترسم!

از نگاه تیز میترسم!

از عشق خویش میترسم!

از خدای خویش میترسم!

اما رهایی ترس هایم مهال است.

شاید دوستشان دارم

شاید گناه میکنم

شاید جنون دارم!

جنون...

چه زیباست عشق از روی جنون!

چه زیباست دوست داشتن از روی جنون!

چه زیباست داشتن گل!

من که هستم؟

در چه خوابی غوطه ورم؟

رویا میبینم یا کابوس؟

دارم یا ندارم؟

اشک یا تبسم؟

مروارید یا گل؟

نمیدانم!

هیچ نمیدانم!

تنها میدانم

من از خویش میترسم!


 
 
سنگ ها هم عاشق میشوند
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦
 

-:((مادربزرگ!))
با لبخند همیشگی پاسخ مرا داد:((جانم؟))
بر روی زانویش نشستم و پرسیدم:((عشق یعنی چی؟))
به روبرو نگریست.قطره ای اشک بر روی گونه هایش غلطید!با کنجکاوی سوی نگاهش را دنبال کردم و در نهایت،به قاب عکس پدربزرگ مرحومم رسیدم.با تعجب،دوباره سوالم را تکرار کردم:((ماربزرگ!عشق یعنی چی؟))
به من خیره شد و لبخند زد.از پشت شیشه های عینکش به چشمانم نگاه کرد و پاسخ داد:((عشق جادویی است که سنگ را به آدم تبدیل میکند!))
-:((سنگ رو به آدم تبدیل میکنه؟من که نفهمیدم!))
لپم را کشید و گفت:((وروجک!بزار برات یه داستان بگم!))
-:((آخ جون!))
-:((روزی روزپاری،در سرزمین افسانه ها،مجسمه ای سنگی وجود داشت.مجسمه ای که با غرور به افق خیره شده بود.زیبایی مجسمه همه را محو تماشا میکرد.روزی از روزهای بهاری،از افق،دختری پدیدار شد.دختری فرشته مانند و ساده و مهربان.مجسمه درهمان نگاه اول عاشق شد.دختر هر روز به دیدن مجسمه می آمد و حرف میزد.کم کم عاشق مجسمه شد.چند روز بعد مجسمه،دخترک را دید که با گریه به سوی افق میرفتو دیگر بازنگشت.مجسمه هرروز از غم دخترک بیشتر ترک میخورد.دیگر جلا و شکوهی نداشت.مردم او را برداشتند و از شهر خودشان به شهری در افق بردند.در آنجا مرد را به مردی هنرمند دادند تا از مجسمه ی کهنه مجسمه ای زیبا پدید آورد.مجسمه که دیگر زندگی برایش معنا نداشت لبخندی زد و منتظر مرگ شد اما ناگهان بوسه ای را بر پیشانیش احساس کرد.دخترک بود.ناگهان مجسمه انسان شد.همه شگفت زده شدند.دخترک و مجسمه ازدواج کردند و سالیان سال با عشق زندگی کردند.))
-:((خیلی مسخره بود.))
-:((چرا؟))
-:((چون تو تلوزیون و مدرسه میگن عشق واقعی وجود ناره و اینا الکیه!))
مادربزرگ قلبم را نشان داد و سپس گفت:((همیشه حقیقت چیزیه که هرکسی باور نمکنه!حقایق همیشه تو قلب آدم ها جا داره!))
-:((خب اونام آدمن؟))
مادربزرگ تبسم کرد و به آتش شومینه خیره شد!

 


 
 
در برف
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 
مرد گام برمیداشت!
برف به آرامی میبارید!
قلب به تندی می تپید!
تن میلرزید!
روح میرقصید!
حتی زیر برف،زیر نفرت آسمان،زیر سرمای تنهایی،باز هم میتوان عاشق بود!
هر گام که برمیداشت،شور و حرارتش،اثری را بر نفرت بر جای میگذاشت!
هوس او را ابلیس کرده بود!
عشق او را آدم کرده بود!
تبسم زن،اندوه مرد زا زدود!
جسم نشست!
روح برخاست!
مرد به مقصد رسید!
نگاه کرد!
اشک ریخت!
دراز کشید!
زن را در آغوش کشید!
به آرامی گفت:
((کاش ترکم نمیکردی!
نمیرفتی!
من خودتو بغل میکرد!
نه یه تکه سنگ!
من تا ابد منتظر دیدار دوباره میمونم!
تو تنها عشقمی!))
چشمانش را بست
برف شدت گرفت
روح آرام گرفت!
مرد مرد!