نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

کامبین،میدانست باید به او بگوید که دوستش دارد.آتوسا دختری زیبا بود.کامبین همیشه معتقد بود که نامی با مفهوم خوش اندام برای چنین دختری برازنده است.


کامبین،همیشه خوشبین بود و این بار هم تصور میکرد که آتوسا،او و عشقش را با آغوشی باز بپذیرد.به دوران کودکی می اندیشید.به آن زمان که او و آتوسا ده ساله بیش نداشتند و کامبین و او در دشت می دویدند،می خندیدند و شاد بودند.چه زود هفت سال گذشت و زمان جدایی فرارسید.آتوسا در دشت،میان گل ها نشسته بود و شعر می خواند.آتوسا،همیشه پرحرف و شوخ بود و کامبین همیشه آرام و جدی.کامبین با دیدن آتوسا ترسید،عرقی سرد بدنش را فراگرفت و کلماتی را که تمام شب برای یافتنشان تلاش کرده بود،از یاد برد.به سوی دختر رفت و دسته گلی را که از باغ چیده بود به او داد.سپس بریده بریده گفت:((سلام...آتوسا!))آتوسا مانند همیشه لبخند زد و گفت:((چیه ترسیدی؟مگه روح دیدی؟!))کامبین ناگهان فریاد زد:((با من ازدواج می کنی؟))ناگهان لبخندی که بر صورت آتوسا بود محو شد،بلند شد و رفت.در میان ایستاد و گفت:((من تو را دوست ندارم!))کاخ هایی را که کامبین برای خود ساخته بود،تنها با یک جمله نابود شد.کامبین بر چمن ها نشست و رفتن آتوسا را تماشا کرد.

آتوسا نمی توانست با کامبین ازدواج کند زیرا برادر کامبین،کامبیز را دوست داشت.شاید ده سال از آتوسا بزرگتر بود,اما مردی شجاع و شوخ طبع بود.یک هفته بعد,کامبیز با یکی از دوستان کامبین به نام روشنک ازدواج کرد.آتوسا و روشنک دوستانی صمیمی بودند اما آیا باز هم می توانستند به دوستی خود ادامه دهند؟آتوسا دیگر نمی توانست به چیزی جز انتقام بیندیشد.او باید معشوق خویش را از آن دخترک خراسانی باز می یافت. پس با کامبین ازدواج کرد تا به کامبیز و روشنک نزدیکتر شود.کامبین که عاشق و شیدای آتوسا بود خیلی راحت حاضر به ازدواج با او شد و اصلا از خود نپرسید که علت تغییر نظر آتوسا چه بود!امان از دست عشق!

یک سال گذشت.بزودی فرزند روشنک بدنیا می آمد ولی کامبیز برای سفری کاری به اصفهان رفته بود.روشنک آشپزی میکرد که صدای در را شنید.در را گشود و پس از سلام و احوال پرسی،آتوسا را به داخل خانه دعوت کرد.شش ماه پیش،کامبین در تصادف رانندگی جان خویش را از دست داده بود.آتوسا با لباس سیاه خود که نشان از عزای همسر بود،هنوز هم به انتقام می اندیشید.روشنک سینی چای را بر روی میز گذاشت. می خواست بنشیند که ناگهان پایش به میز خورد و بر روی زمین افتاد.حال شیطان،آن ابلیس رانده شده از درگاه الهی،بانو ی غمدیده را گول زد.آتوسا به سرانجام کار خویش نیندیشید البته کدام عاشق به سرانجام کار خویش می اندیشد.آتوسا گلدان را از روی میز برداشت و بر سر روشنک کوفت.و حال تنها او بود و یک جنازه!

باران بتندی می بارید.حال او به کامبیز نزدیکتر بود اما روشنک چه؟حال عذاب وجدان آتوسا را رها نمی کند.اما آیا عشق معصیت به دنبال ندارد؟آیا انسان نباید برای رسیدن به خواسته اش هرکاری بکند!روح لطیف و عاشق بانوی بیوه تبدیل به روح شیطان شد. قلبش به سنگ تبدیل شد.قلبش از قلب یک بت سنگی هم سختتر شد.حال دیگر وجدانی برایش باقی نمانده بود.تنها باید خود را نجات میداد.چادرش را به سر کرد و به سوی درب خانه رفت.در را باز کرد و اطراف را نگاه کرد.هیچکس نبود.بهترین فرصتت برای فرار.سوار ماشینش شد و از آنجا دور شد.به سرعت میراند و میخندید.تلفن همراهش را برداشت و با کامبیز تماس گرفت.ناگهان تلفن از دستش افتاد.آتوسا خم شد تا تلفنش را بیابد.ناگهان صدای بوق بلند شد.آتوسا سرش را بلند کرد و دیگر همه چیز تاریک شد.

آتوسا چشمانش را باز کرد.یک هفته بود که بیدار شده بود.پزشکش می گفت که یک سال در کما بوده است و بهبودش قطعا مهبتی الهیست آن هم زمانی که همه ناامید بودند.کامبیز سه روز پیش به ملاقاتش آمده بود.آتوسا بسیار قشنگ توانست وانمود کند که از مرگ روشنک ناراحت است.کامبیز گفته بود که دوباره قصد ازدواج دارد و بانوی محبوبش همکارش سوفیاست.دراین سه روز آتوسا تنها به مشکل جدیدش یعنی سوفیا می اندشید.چگونه شادی او به یاس تبدیل شده بود و چگونه بیهوده یک قتل را مرتکب شده بود.

بالاخره آتوسا از بیمارستان مرخص شد و به خانه ی خود رفت.کامبیز سوفیا را به او معرفی کرده بود.سوفیا دختری ثروتمند و زیبا بود و روحیه ای بسیار حساس.آتوسا تصمیم گرفت به زندگی خود برسد و دیگر کامبیز را فرامو کند.او کاری جدید به عنوان یک منشی پیدا کرد و به دیدن دوستان و خانواده اش رفت.در یک از همین روزها در شرکتی که در آن کار میکرد توانست مرد محبوبش را بیابد و ازدواج کند.

دوازده سال گذشت.همه چیز برای آتوسا عالی نبود.در فقر زندگی میکردند و همسرش بیژن معتاد شده بود.با این همه او پسرش سپهر را بسیار دوست داشت و در کنار پسرش میتوانست مشکلاتش را فراموش کند.یک ماه بود که از بیژن خبری نشده بود و هیچ جایی نمانده بود که آتوسا نگشته باشد.در یکی از روز های تابستان بیژن بازگشت اما عصبی بود و پول میخواست اما آتوسا پولی نداشت.پس بیژن آتوسا را بسیار کتک زد.سپهر گوشه ای نشسته بود و میدید که مادرش چگونه در شرف مرگ است.او با چاقوی آشپزخانه پدرش را از پای درآورد و با مادرش از خانه گریخت.

آتوسا درمانده بود.نمیدانست چه کند!پسرش قاتل شده بود.قاتل پدر!آتوسا تاجایی که می توانست از خانه دور شد.او دست پسرش را محکم گرفت بود و به تنها چیزی که می اندیشید نجات پسرش بود.او به خانه ی قدیمی خویش رفت.خانه ی خود و کامبین!

چند روز بعد خبر قتل بیژن همه جا پیچید.همه در جستجوی آتوسا و سپهر بودند.آتوسا چاره ای نداشت جز کمک گرفتن از کامبیز!تنها کسی که برایش باقی مانده بود.آتوسا کامبیز را به خانه ی خویش دعوت کرد.صدای زنگ در بلند شد.آتوسا در را باز کرد.و ممیخواست از کامبیز تقاضا کند سپهر را بزرگ کند.وقتی ذر را باز کرد پلیس را دید.آتوسا برای نجات پسرش خود را قاتل خواند و اعدام شد و سپهر در این گیتی پهناور تنها ماند!

پایان

[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]