نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

هنگامی که من و دوستم وارد شدیم،همه طوری ما را نگریستند که گویی مسافرانی از فضا هستیم!من احساس میکردم زیر بار تحمل نگاه آن ها کمرم در حال شکستن است و سپهر نیز تنها با چهره ای غمزده جواب نگاه های خشمگین را داد.


او بی توجه به نگاه ها بر روی یک صندلی نشست و من نیز به ناچار،درحالی که عرقی سرد را بر روی بدنم احساس میکردم،کنارش نشستم.بدنم میلرزید و دوست داشتم رگ خود را بزنم.(اغلب اوقات،دوست دارم رگم را بزنم)چشمانم را بستم و برای آرام شدن روح و روانم،نفسی عمیق کشیدم.چشمانم را گشودم و به حاضرین نگریستم.مردان و زنان،پیشبند هایی خونی بسته و با چاقو و چنگالی بسیار زیبا و شیک در دست و چشمان گرد و قرمز به سمت ما می آمدند.یکی از حضار که پیرمردی قدبلند و باوقار بود،به آرامی آب دهانش را که از گوشه ی لبش سرازیر بود،پاک کرد و با زبانش،لب هایش را نوازش کرد.در آن لحظه احساس کردم که یک غذای خوشمزه و خوشبو هستم.کمی احساس غرور کردم البته هرکسی بود با دیدن چهره های مشتاق آنها احساس غرور میکرد.دست سپهر را نیشکون گرفتم و بازویش را فشار دادم.او به من نگاه کرد و برعکس همیشه چیزی نگفت زیرا با دیدن چهره ی رنگ پریده من ترسیده بود.من نیز به او که بسیار آرام بود،نگریستم و با ترس و لرز به او گفتم:((س...سپهر!چرا کاری نمیکنی؟)) و به سمت آن ها اشاره کردم.سپهر متعجب به من و سپس به حاضرین نگریست.من که دیگر چیزی نمانده بود گریه کنم،ادامه دادم:((اونا میخوان من و تو رو بخورن!))سپهر به آرامی سری تکان داد،نفس عمیقی کشید و بالبخندی مخصوص به خود گفت:((خیلی خری به خدا!خیلی!))و دوباره مانند پیش از آن به قاب عکسی نگاه کرد که بر روی میز،بین دو شمع روشن قرار داشت!منم با دیدن حاضرینی که ایستاده و با یکدیگر حرف میزدند تعجب کردم.اشک هایم را پاک کردم و بسیار افسوس خوردم که در هفده سالگی دیوانه شدم.به پیرمرد باوقار نگریستم که میخواست مرا بخورد.در دستش و سپس زیر میز را نگریستم. ((پس پیشبند ها کجا رفتن؟))سپهر با شنیدن سوالم به آرامی به سرم ضربه ای زد و گفت:((کدوم پیشبند ها؟))من که میدانستم نباید بیشتر در این مورد صحبت کنم در افکار خودم غوطه ور شدم که ناگهان صدای یک بانوی جوان را شنیدم که بر سر سپهر فریاد میزد.هنوز وقتی به حرفاش فکر میکنم،تنم به لرزه میفته.اون میگفت:((تو کشتیش!تو پدرام منو کشتی!))

و اینگونه بود که مراسم تدفین به یک دردسر عظیم تبدیل شد!

[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]