نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

من نمیدونستم حالا که بهترین دوستم متهم به قتل شده چه کار کنم.من همراه سپهر،آن روز برای شرکت در مراسم تدفین یکی از بهترین دوستانش به آنجا رفته بودم تا بتوانم رفتارهای خوانواده ی یک مقتول را زیر نظر بگیرم.


میدونید من به نوشتن داستان های جنایی علاقه دارم و همراهی سپهر در این مراسم و شناخت رفتارهایی که امکان دارد از خانواده ی مقتول سر بزند،به من کمک زیادی میکرد.قبل از حضورمون در مراسم،سپهر به من گفته بود که دوستش پدرام(مقتول)را از پنج سالگی میشناسد و در دوازده سال اخیر خیلی با هم وقت می گذراندند تا این که هر دو عاشق یک دختر میشوند.پدرام برعکس سپهر از اوضاع مالی مساعدی برخوردار نبود اما با این حال دختر جوان،پدرام را به عنوان همسر انتخاب کرده بود اما روز بعد از ازدواجشان،داماد توسط دوازده ضربه ی چاقو به قتل میرسد و نوعروس بیوه میشود.

خلاصه من از این که میدیدم بانوی جوانی که حدود پانزده شانزده سال سن داشت،آنگونه به سپهر نگاه میکند و سرش فریاد میزند،تعجب کرده بودم و نمیدانستم چه کنم.سپهر تنها کلمه ای که در آن زمان توانست بگوید ثریا بود که گویی نام دخترک بود.حاضرین که شش نفر بیشتر نبودند با خشم به دوست بیچاره ی من مینگریستند و من با اولین نگاه فهمیدم که حکم اعدامش را صادر کرده اند.واقعا خیلی سخت است که یکی از دوستانت به کمکت احتیاج داشته باشد و تو نتوانی کمکش کنی!ثریا با فریاد می گفت:((خودشیفته!تو همسر مرا به خاطر حسادت ازم گرفتی و منو بیوه کردی!))وسپس بر روی زمین نشست و زار زار گریه کرد.من قبول دارم که سپهر خودشیفته بود اما خودشیفتگیش نقابی بود برای پنهان کردن باطن مهربان و حساسش.در ضمن او هیچگاه حاضر نبود دوستی خود را ازیاد ببرد البته میدونم بیخیال دیده میشد اما در اصل خیلی ناراحت بود.هیچ وقت گریه نمیکرد اما همیشه میشد تو چشماش قطره های اشک را دید.نمی خوام تو خاطراتم دروغ بگم پس باید بگم که من نیز به سپهر شک کرده بودم البته با کمال تاسف!

یک پیرزن چاق،انگشت خود را به سمت سپهر گرفت و گفت:((باید به اداره پلیس تحویلش بدیم!))ناگهان یک مرد که مثل یک گوریل بود با کت و شلوار شیک،گفت:((نه خودم میکشمش!))

[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]