نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

مهتاب،تمام خانه را روشن می کرد.هومن،پسر هارپاگ،زیر نور مهتاب در خانه قدم می زد که صدای مادر و پدرش را شنید.مادرش میگریست و میگفت:((آه!هارپاگ!همسر من!نمی دانم چه شده است که به یاد پسر شاهدخت افتادم!اگر هم اکنون زنده بود ده سال داشت.))هارپاگ درحالی که شگفت زده شده بود با خشم گفت:((هنسرم!از شما تمنا می کنم،این اندیشه ی بد را از ذهن خود پاک کنید.شما قصد دارید شاهدخت ماندانا به عمل خبیثی که ما انجام دادیم پی ببرند؟))


مادر هومن ازجا برخاست و گفت:((ما چگونه توانسیم،فرزند او و کمبوجیه،حاکم قبیله ی پارس را به قتل برسانیم؟))هارپاگ دهان همسرش را گرفت و گفت:((ساکت شو بانو!حال که آنان در انشان،زندگی خودرا می کنند و میترادات چوپان هم در دهکده ی چوپانان شاه،به کار خویش ادامه میدهد.پس به آن که تو این موضوع را فراموش کنی.))

هومن تمام شب را بیدار ماند و در این موضوع اندیشید.چگونه مادر و پدرش توانسته بودند به پسر شاهدخت ماندانا آسیب برسانند؟آیا شاه اژی دهاک هم از این موضوع مطلع بود؟او تصمیم خود را گرفت.با اولین روزنه ی آفتاب،که بیانگر طلوع خورشید بود،کمی خوراک برداشت و به دهکده ی چوپانان شتافت.هومن باید میفهمید میترادات چه ارتباطی با این موضوع دارد!

در آن دهکده،همه گرم و صمیمی بودند و خویی آرام و باوقار داشتند.هومن به سمت پسر بچه ای رفت و از او پرسید:((میتوانی منزلگاه میترادات چوپان را به من نشان دهی؟))پسرک گفت:((کدام یک؟در این دهکده دو میترادات چوپان زندگی میکنند.))هومن کاملا نومید شد.حالا چه کند؟ناگهان پسر بچه گفت:((یکی ازآنان پدر من است!))هومن به پسر نزدیک شد و پرسید:((نامت چیست؟چند سالت است؟))پسرک باوقار پاسخ داد:((نامم شاهرخ است و ده سال دارم.))هومن باری دگر پرسید:((کدام میترادات به هارپاگ نزدیکتر است؟))اهرخ پاسخ داد:((پدر من!))و سپس دست هومن را گرفت و گفت:((شمارا نزد پدر و مادرم میبرم.))هومن و شاهرخ به راه افتادند.در راه هومن متوجه شد،همه آن پسر به جای شاهرخ پور میترادات(شاهرخ پسر میترادات)،شاهرخ پور کونو(شاهرخ پسر ماده سگ)خطاب می کنند پس از شاهرخ علت این خطاب ها را پرسید.شاهرخ نیز جواب داد:((کونو نام مادرم است.مرا با نام مادرم خطاب می کنند تا مرا با پسر میترادات چوپان که همنام و همکار پدرم است اشتباه نگیرند.کونو نام مادرم است.))هومن ازین نام بسیار شگفت زده شد.

در طول راه،هومن دریافت که این پسر با درکی بالاتر از سن خویش و با وقاری بالاتر از جایگاه خویش،سخن می گوید و شباهت هایی میان پسرک و شاه یافت.هومن شاه اژی دهاک را یک بار در حل گشت زنی در هگمتانه دیده بود.پس از کمی راهپیمایی،به خانه ی پسرک رسیدند.پسرک کونو را صدازد و رفت.کونو پس از بازپرسی های پسر گفت:((هومن پور هارپاگ!سرورم!شاهرخ،پسر شاهدخت مانداناست که ما اورا بزرگ کردیم.به شما تمنا می کنم که به کسی نگویید.))هومن سوگند خورد که به کسی دراین مورد چیزی نگوید و از دهکده خارج شد.

یک ماه گذشت و هومن درمورد پسر کونو،به کسی چیزی نگفت.روزی پدرش با شاد از کاخ بازگشت و گفت:((هومن!هومن!))هومن نزد پدرش آمد گفت:((چه شد است پدرم؟))هارپاگ خندید و گفت:((نزد شاه برو و به دستورات ایشان عمل کن.))هومن به اتاقش بازگشت تا فاخرترین لباس های خویش را بپوشد که شنید پدرش به مادرش گفت:((پسر ماندانا!پسر شاهدختمان زنده است.))تبسمی بر لبهای هومن نقش بست.پس پسر کونو ازین پس شاهزاده است.

هومن سیزده ساله،از خانه خارج شد و به دربار شاه رفت.او خبر نداشت که شاه دستور داده است او را بکشند و با گوشتش خوراک درست کنند و به هارپاگ بخورانند!پس هومن موفقیت شاهرخ را،که بعد ها کوروش نامیده شد ندید.او ندید که کوروش سلسله ای درست می کند و به هارپاگ کمک می کند تا انتقام پسرش را بگیرد.

پایان

[ ۱۳٩٢/٤/٢٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]