نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

وقتی به هوش اومدم،تو بیمارستان بودم.سرم شکسته بود.یه چند ثانیه ای هیچی یادم نبود اما بعدش تک تک اون لحظات شوم یادم اومد.


داداشم بهرام،کنارم نشسته بود.دو سال از من کوچیکتر بود اما تفاوت چندانی باهم نداشتیم.وقتی دید به هوش اومدم،لبخند زد و گفت:((تو که عرضه نداری دعوا کنی،چرا دعوا میکنی؟))

-:((بهرام!سپهر کجاست؟))

لبخندش محو شد.چشماشو به زمین دوخت و هیچی نگفت.سرش داد زدم و با بغضی که راه گلومو بسته بود،پرسیدم:((کشتنش؟))

به من نگاه کرد و گفت:((کیا؟یه خونواده شما دوتارو وسط راه پیدا کردن!سپهرم...سپهرم تو کماست!))

دنیا رو سرم خراب شد.سوا پرسیدن از بهرامو گزاشتم واسه بعد.از رو تخت بلند شدم و به سمت ICU رفتم.دیدن دوستت از پشت شیشه ها،بیهوش رو یه تخت و وصل بودن کلی سیم و دستگاه بهش برای زنده موندنش،خیلی سخته!با دیدن سپهر توی اون وضعیت،اشکامو پاک کردم و قسم خوردم انتقامشو بگیرم و برای خوب شدنش تلاش کنم!

[ ۱۳٩۳/۸/٢ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]