نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم،خیلی فکر کردم که چطوری میتونم به سپهر کمک کنم و فقط یه راه به ذهنم رسید.


چون ثریا و بقیه کسایی که قصد جون دوست منو کردن،منو میشناختن و من نمیتونستن کار زیادی انجام بدم.پس تشکیل یه گروه که بهم کمک کنن تا اطلاعات کسب کنم،تنها راه ممکن بود!پس شش نفر رو که میتونستن بهم کمک کنن جمع کردم.

لیست افرادی که میتونستن بهم کمک کنن این بود:

1.بهرام(داداش پرحرف چشم سبز من،پانزده ساله)

2.آهو(بزرگترین دختردایی من،چهارده ساله)

3.رکسانا(بزرگترین دخترخاله من،سیزده ساله)

4.شیرین(دومین دخترعمه من،سیزده ساله)

5.آوا(خواهر آهو،یازده ساله)

6.بنفشه(خواهر لوس من،نه ساله)

من باید تمام سعی خودمو میکردم تا بیگناهی سپهر اثبات بشه پس باید این آدمای لوس خنگ رو تحمل میکردم!من تصمییم گرفتم اسم این گروه را ((بَبارُشاب)) بزارم.اول اسم هر کدوم باتوجه به سن!

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]