نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

-:((من مطمئنم که سپهر بیگناهه چون بهش اعتماد دارم!))

بهرام سرش را تکان داد و گفت:((مامان هیتلرم بهش اعتماد داشت!))


شیرین اشک هایش را پاک کرد و گفت:((ثریا بیچاره!چقد واسش بوده که عشقشو از دست داده!))

بهرام خندید و با حالتی مسخره گفت:((بیا!حتی این خنگم فهمید!))

شیرن ناراحت،بلند شد که از اتاق بره بیرون اما آوا جلویش را گرفت و گفت:((از بیکاری بهتره!بیاید همه باهم بیگناهی یا گناهکاری سپهرو اثبات کنیم!))

-:((پس همه با هم همکاری میکنیم و هیچکس زیر قولش نمیزنه!دلسوزیم نداریم.نه برای سپهر،نه برای ثریا!))

همه قول دادند.

-:((از همتون ممنونم!))

از همشون متنفرم!

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]