نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

باد صورتش را نوازش میکرد.در خیابان های خلوت گام برمیداشت.سکوت و سکوت و سکوت!به محل قرار رسید.برف همه جا را پوشانده بود.کودکیش کجا بود؟معصومیتش؟آدم برفی ها کجا بودند؟چرا مانند همیشه کودکان بازی نمیکردند؟تازه متوجه شد که چقدر دلش برای خنده های کودکی تنگ شده است.برای بازیها و سادگیهایش!به پارک سوت و کور نگریست.پارک و شهر و مردمش درخاموشی بودند.همه میدانستند که تنها باید سکوت کنند؟از ترس مرگ یا قاتل؟از دست کدامیک؟باد روزنامه ای را در برابر پایش به زمین انداخت.صفحه ی اول،با خطی درشت،نوشته شد بود:کلکسیون چشم!به متنش توجهی نکرد.میدانست که چه چیزی نوشته است.در این مدت آنقدر شنیده بود که دیگر به حال دختران بی چشم نیز غصه نمیخورد.دخترانی که چشم هایشان ربوده شده بود،به آن ها تجاوز شده بود و سپس خاموشی و سیاهی.پس چرا غصه نمیخورد؟شاید دیگر انسانیتی در وجودش باقی نمانده بود.تنها چیزی که میخواست ملاقات یاسر بود؛یاسر!

باد صدایی را به گوشش رساند.صدا گنگ بود اما بازهم قلب دخترک را به غوغا کشاند و روحش را به پرواز درآورد.یاسر بود.صدای پاهایش حتی بر روی برف نیز برایش همانند نغمه ی بلبلان زیبا و دلنشین بود.یاسر از میان درختان برهنه و نحیف به دختری نگریست که درمیان برف ایستاده بود و با چشمان درشت آبی،همانند یک فرشته به او زل زده بود.او سمیرا بود.به سمتش نزدیک شد و دستش را به آرامی گرفت.سمیرا لبخند میزد و یاسر مانند همیشه تنها به او مینگریست.با دیدن چند سرباز که به او نزدیک میشدند ترسید و سمیرا را به داخل ماشینش برد.سمیرا میدانست که اگر یاسر دستگیر شود،یک مظنون قتل به حساب میآید.بطری آب یاسر را برداشت و چند جرعه آب نوشید!

سرش گیج میرفت.چشمانش تمرکز نداشت و احساس حالت تهوع او را رها نمیکرد.بر روی تخت بود.دستاها و پاهایش را بسته بودند.ترس تمام وجودش را گرفت.دورتادور اتاق را نگریست.در گوشه ای از اتاق،در یک قفسه،چند ظرف وجود داشت و در هر ظرف یک جفت چشم!در باز شد و یاسر وارد اتاق شد.یعنی...یعنی...یاسر مرد بی رحم شهر بود؟

-:((چرا؟))

-:((پدر من عاشق بود؛عاشق مادرم!مادرم زیبا بود؛همچون یک فرشته!اسمشم فرشته بود.(خندید)جالبه!مگه نه؟اونم عاشق پدرم بود.چه رویایی!(یک کیف بزرگ را بر روی میز گذاشت و چند چیز از داخلش درآورد)وقتی من پنج سالم بود،یکی از دوست های بابام عاشق مامانم شد؛عاشق چشماش!پدرم فهمید.(شروع به تیز کردن یک چاقو کرد)میدونی چکار کرد؟مامانمو به یه تخت بست (با یک چاقو و وسیله ای مانند قاشق به سمیرا نزدیک شد) و جفت چشم قشنگ و نازشو دراورد.(سمیرا جیغ میزد و سعی میکرد فرار کند)مامانم بدتر از این جیغ میزدوهنوز صداش تو گوشمه اما بابام مقصر نبود.اون فقط عاشق بود.منم فقط عاشق بودم اما مهسا منو ول کرد و گفت زشتم.اگه چشم های مامانم خوشگل نبود کسی عاشقش نمیشد.اگه مهسا چشم نداشت نمیفهمید من زشتم.این حق شما دختراست!))

به چشمان سمیرا یورش برد و .............!

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]