نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

خورشید طلوعی دوباره داشت اما برای پسر داستان ما غروب و طلوع هیچ تفاوتی نداشت.چرا؟چون روح نداشت.امید نداشت.آرزو نداشت.چرا؟چون برای خشنودی دیگران زندگی میکرد.خشنودی جامعه.نه!بهتر است بگوییم خشنودی حیات وحش!خشنودی گرگ ها و کفتار ها و کرکس هایی که به او لبخند می زدند،امر میکردند و او را پست تر از خود میدانستند.چرا پست تر؟چرا حیات وحش؟چرا گرگ و کفتار و کرکس؟اصلا چرا داره به این زندگی ادامه میده؟چرا با اشک هایی که هرروز میریزه،بازم زندگی میکنه؟چرا خودشو راحت نمیکنه؟چون میترسه.تا حالاشم باعث ناامیدی اطرافیانش بوده.عجیبه.مگه نه؟چرا باید بهترین آدم بقیه آدمارو ناامید کنه؟چرا کسی باعث ناامیدیه که حتی به قلبش اجازه نفرت داشتنم نمیده؟چون ضعیف تره.چون حریص نیست.چون عاشقه!عاشقه تک تک اون حیوونایی که آزارش دادن.عاشق تک تک اون قلب های سنگی که هنوز میتپن.عاشق اون لبخندها!عاشق اون نگاه ها!عاشق اطرافیانشه!

خوب بودن یعنی ضعیف بودن!

مهربان بودن یعنی تنهایی!

خیلی دروغ شنیده!خیلی خیانت دیده!همیشه تنها بوده!پس چرا هنوزم عاشقه؟ارزششو دارن؟چرا خودشونو ازش بالاتر میدونن؟چون اونا قوین!چون اونا پول دارن!چون اونا عاشق نیستن!چون اونا شب ها با یاد بقیه نمی خوابن و صبح ها به امید دیدار بقیه از خواب بلند نمیشن!چون اونا از سنگن!چون اونا فقط خودشونن و اون یه ملت!چون اونا همه چیز دارن جز آتش وجود و اون هیچی نداره جز آتش وجود!هر لحظه آرزوی مرگ میکنه تا مبادا کسی ازش متنفر بشه یا بیشتر نا امید.مرگ خودشو میخواد تا بقیه بخندن!بقیه شاد باشن!چقدر سخته که به کسایی که دوست داری هیچی نتونی بدی!در ازای همه چیزشون حتی دروغاشون،هیچی نتونی بهشون بدی جز ناامیدی!به نظر شما پسر داستان ما لایق مرگ نیست؟به نظر من هست اما چه فایده؟حتی خدام از اون ناامید شده!همه و همه و همه ناامید شدن!آدم خوبا و آدم بدا همه ناامید شدن حتی خودش!کسی که میخواست دنیا رو نجات بده حالا تو منجلاب نا امیدی گیر کرده.چه ترسناک!کاش زودتر بمیره!منم واسش مرگ میخوام.زندگی بدون روح و امید و آرزو یعنی مرگ.اون الآنم مرده.اون خیلی وقته که مرده!خیلی خیلی خیلی وقته!

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]