نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

در کره ی زمین،موجودات زنده ی زیادی زندگی می کنند.قدرتمندترین و باهوش ترین این موجودات،انسان است.در زندگی روزمره ممکن است با انسان های زیادی روبرو شد.انسان هایی از قشر های گوناگون و با طرز فکرهای متفاوت.البته در زندگی مردم متمدن امروز،یک چیز یکسان است و آن،منطق گرایی است.اما منطق نمیتواند خیلی چیزهای دنیا را بپذیرد پس دشمن واقعیت است!

در شهر کوچک تربت حیدریه،مدت ها بود که هیچ حادثه ی دردناک و ترسناکی رخ نداده بود البته دو ماه قبل از نوروز همه چیز تغییر کرد.


دو ماه قبل از نوروز همه چیز تغییر کرد.در طول سه روز،پنج جنازه پیدا شد که همگی به قتل رسیده بودند اما به چه دلیل و چگونه...!تمامی شواهد،بر یک چیز دلالت می کرد و آن قتل توسط یک موجود بود که منطق وجودش را زیر سوال میبرد.قاتل این مقتول ها،باید یک موجود خون آشام باشد البته خفگی مقتول ها قبل از مرگ،نشان می داد یک خفاش نمی تواند باشد و کار موجودی بزرگتر است،مانند انسان.

زمین پوشیده از برف بود و خورشید در آسمان می تابید.منظره ای بسیار زیبا که روح بلندپرواز انسان را به اوج میبرد اما با این همه،سکوت همه جارا فراگرفته بود.یک هفته از پیدا شدن اولین جنازه می گذشت و مردم پ از پیدا شدن نه جنازه در یک هفته،ترجیح می دادند که در خانه بمانند و بیرون نیایند اما من شاد بودم زیرا به مهمانی دعوت بودم که مدت ها برای فرا رسیدنش،لحظه شماری می کردم.

مهتاب،در زمستان،نمی تواند به زیبایی آفتاب باشد.مهمانی بزرگ و بسیار مجللی بود.والدین بهروز،یکی از دوستانم،برای فارغ التحصیل شدنش از دبیرستان این مهمانی را ترتیب داده بودند تا او را تشویق کنند.در این مهمانی از هر صنف و طبقه ای مهمان وجود داشت و همه بدون درنظر گرفتن موقعیت اجتماعی خود و شخص مقابل،به بحث و گفتمان می پرداختند.به نظر من مهمانی فوق العاده ای بود البته به جز آن مرد جوان.مردی جوان در گوشه ای از مهمانی ایستاده و به بهروز زل زده بود.چشمانی ترسناک داشت،هیچ چیزی نمی خورد و تنها به بهروز زل زده بود.من سمت بهروز رفتم و او را از آن مرد ترسناک دور کردم.ناگهان مرد خشمگین به سمتمان آمد.به ما نزدیک شده بود که برق ها رفت و سکوت همه جا را فرا گرفت.طولی نکشید که برق ها آمد و بهروز بر روی زمین افتاده و تنها به من زل زده بود.

چشم های بهروز،سرد و بی روح بود و نشاط گذشته ی خود را از دست داده بود.او در مقابل من،بر روی زمین افتاده بود و همه از او دوری می کردند.هر کسی می توانست با اولین نگاه به بهروز،متوجه مرگ او شود.او دیگر در میان ما نبود.او هم مانند نه نفر دیگر به قتل رسیده بود.مادرش جیغ می زد و بهروز را می خواند،پدرش با وقار گریه می کردو من،با دیدن جسد بی جان دوستم،چشمانم سیاهی رفته و بر روی زمین افتادم.

طولی نکشید که جسد بی جان بهروز را بردند و معلوم شد که او به قتل رسیده است.من به دستشویی رفتم تا صورتم را بشویم و سپس در مورد آن مرد جوان به بازپرس بگویم.می دانستم که او نمی تواند خارج شود چون در ها قفل شده بودند اما ...!

صورتم را شستم و به آیینه خیره شدم.دوباره دیدمش!دوباره آن مرد جوان را دیدم.او در دستشویی بود و به من خیره شده بود.بر گشتم و او را ندیدم.فهمیدم که دچار توهم شده ام.دوباره سورتم را شستم و به آینه خیره شدم.او اینبار پشت سرم بود.او میخندید.ناگهان برق ها رفت و دوباره همه جا تاریک شد.من احساس می کردم او دست هایش را دور گردنم حلقه کرده است و فشار داد.پاهایم به لرزه درآمده بود،نفسم به شماره افتاده بود،ضربان قلبم سریع بود و عرقی سرد بدنم را دربرگرفته بود.می دانستم بزودی میمیرم!

او مرا خفه کرد و سپس خونم را مکید و به خفاش تبدیل شده و رفت.

حال من روحی سرگردانم و تا انتقامم گرفته نشود آرام نمی شوم پس اگر اورا دیدید انتقام مرا بگیرید!

پایان

[ ۱۳٩٢/٤/٢٦ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]