نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

همه جا تاریک بود.
هرچی اطرافیانمو صدا میکردم،هیچ صدایی نمیشنیدم.




افسرده بودم.
تنها بودم.
مثل همیشه فقط امید و خاطرات و رویاهام برام موندن.
اما ناگهان اون اومد.
همه جا روشن شد.
نمیدونم چرا وقتی اومد همه جا روشن شد.
شاید چون با اومدنش بخش تازه ای از زندگیم شروع شد و تونستم تنهاییامو فراموش کنم.
اما همش برای یه لحظه بود.
بعد از یه لحظه کوتاه اون اتصالی کرد.
گاهی خاموش میشد،گاهی روشن بود.
منم کم کم اتصالی کردم.
گاهی میخندیدم و گاهی غرق در خشم بودم.
ولی با تمام این وجود نتونستم هنوزم اونو از زندگیم حذف کنم.
نمیدونم چرا!
شاید میترسم!
شایدم بهش وابستم!

شایدم یه تختم کمه!

[ ۱۳٩٤/۱/۱٥ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]