نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

غنچه ی صورتش شکوفا شد؛تبسمی به شیرینی عسل.چشمانش را بست و به آرامی گفت:((البرز!))


-:((جان عزیزم؟))چشمانش را گشود.دانه های الماس بر روی گونه های سفیدش سرازیر شد.((عاشقمی؟))چه سوال تکان دهنده ای!به نرمی اشک هایش را پاک کردم.بدنش یخ بود.((معلومه پرنده کوچولوی من!))از پنجره به ماه نگریست،گویی آماده پرواز بود.گویی تمام تلاشش را برای گشودن بال هایش میکند.((ماه امشب کامله.))صدایش بی روح بود.((البرز!اولین با که همو دیدیم یادته؟))

-:((معلومه که یادمه.مگه میشه اون مهتابی و پرنده ی اسیر رو فراموش کنم؟))

-:((وقتی اولین بار دیدیم،چه حسی داشتی؟))

-:((مگه خودت نمیدونی عزیزم؟))

به من نگاه کرد.وقتی با اون چشم های آبی درشت به من خیره شد،زبانم بند آمد.خدای من!چه زیباست!چه هنری!چه معصومیتی!خدایا!خدایا!خدیا!.....

-:((بگو!))

-:((اون شبی که دیدمت،تو لباس عروس تنت بود.زیر نور مهتاب،مثل یه تیکه از ماه می درخشیدی!وقتی دیدمت،تو همون نگاه اول عاشقت شدم.اومدم جلو و بهت گفتم سلام.تو هم زدی زیر گریه.))

-:((بابام میخواست به زور شوهرم بده.منم فرار کردم.وقتی گریه کردم و تو اشکامو پاک کردی،یه دل نه صد دل عاشقت شدم.))

-:((و با هم،همون شب مهتابی،فرار کردیم.))

-:((حالام داریم تقاص گناهامون رو پس میدیم!))دوباره اشک هایش سرازیر شد.((پرنده کوچولوی من گریه نکن!))

پرنده کوچولوی من!اون هیچ وقت واسه من یه فرشته نبود چون سفید نبود.اون خاکستری نبود.انسان کاملی نبود.یادمه روز ازدواجمون گفت:(( البرز!کوه من میشی؟))و من خندیدم.((چشماتو ببند.))چشم هایش را بست و من،با عشقی لطیف،بر روی چشم هایش بوسه زدم.((معلومه عشقم!))

-:((البرز!))با صدای نازکش از تصوراتم خارج شدم.((جانم؟))

-:((دکتر گفت نمیتونم بچه دار شم.))هنوز اشک میریخت.

-:((عیبی نداره.مهم اینه ما دوتا کنار همیم.))

-:((زندگی بدون بچه نمیخوام.بچه ی من از تو!تنها چیزی که آرزوشو دارم.یه بچه سالم از تو!))

اشک ریزان به ماه خیره شد.دسش بر روی شکمش بود.بغض راه نفسش را بسته بود.چه باید می کردم؟من نیز فرزند می خواستم اما عشقم،همسرم،پرنده ی کوچکم،برایم بسیار مهمتر بود.

به آرامی کنارش،بر روی تخت دراز کشیدم.موهایش را کنار زدم و در نزدیکی گوشش،به آرامی گفتم:((و آرزوی من،خندیدن عشقمه!))برگشت و به من خیره شد.بالاخره آشکارا شروع به گریه کرد.او را در آغوش گرفتم.سلامتی و خنده ی پرنده ی کوچکم،تنها رویا و خواسته ی من از پروردگارم بود.

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]