نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

گچ را برداشت و موضوع انشا را نوشت:((آخرین انشا!))

قاسم از ته کلاس دستشو بلند کرد و گفت:((خانوم یعنی چی؟))

خانم سهرابی نشست و با لحن مهربونش گفت:((بچه ها!امروز آخرین روز مدرسه هاست.من میخوام امروز آخرین انشای امسالتونو بنویسید.در واقع هرچی که خودتون میخواید رو بنویسید.فقط ده دقیقه وقت دارید.پس شروع کنید.))

خودکارو برداشتم و شروع کردم به فکر کردن.چی باید بنویسم؟آخرین انشای من چیه؟تصمیم گرفتم دیگه فکر نکنم.فقط خودکارو گذاشتم روی کاغذ و اجازه دادم هرکار خودکار هرچی دلش میخواد بنویسه.

بعد از ده دقیقه خانوم سهرابی گفت که وقت تمومه.من انشامو نوشته بودم.شروع کردم به خوندن رمان تو دلم.عالی شده بود.خودم که خیلی خوشم اومد.تا حالا انشا به این خوبی ننوشته بودم.همه ی بچه ها یکی یکی میرفتن انشا میخوندن و خانومم بهشون میگفت آفرین.اما کار من یه چیز دیگه بود.میتونستم اون لحظه که خانوم تشویقم میکنه رو تصور کنم.آخ جونمی جون!

من نفر آخر بودم.وقتی خانوم صدام زد،بدنم لرزید.با ترس اما مغرورانه رفتم و رو به بچه ها واستادم.استرس داشتم اما به خودم ایمان داشتم.دهنمو باز کردم که شروع به خوندن که یهو زنگ خورد.خانوم از بچه ها خداحافظی کرد و رفت و من و انشای آخرمم گذاشت به حال خودمون!

بدترین شکست زندگیم همین بود!!!

[ ۱۳٩٤/۳/٢٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]