نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

مرد گام برمیداشت!
برف به آرامی میبارید!
قلب به تندی می تپید!
تن میلرزید!
روح میرقصید!
حتی زیر برف،زیر نفرت آسمان،زیر سرمای تنهایی،باز هم میتوان عاشق بود!
هر گام که برمیداشت،شور و حرارتش،اثری را بر نفرت بر جای میگذاشت!
هوس او را ابلیس کرده بود!
عشق او را آدم کرده بود!
تبسم زن،اندوه مرد زا زدود!
جسم نشست!
روح برخاست!
مرد به مقصد رسید!
نگاه کرد!
اشک ریخت!
دراز کشید!
زن را در آغوش کشید!
به آرامی گفت:
((کاش ترکم نمیکردی!
نمیرفتی!
من خودتو بغل میکرد!
نه یه تکه سنگ!
من تا ابد منتظر دیدار دوباره میمونم!
تو تنها عشقمی!))
چشمانش را بست
برف شدت گرفت
روح آرام گرفت!
مرد مرد!
[ ۱۳٩٤/٦/٤ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]