نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

کاراگاه ناصری،به جنازه ی پروفسور چشم دوخته بود و نمی دانست چه چیزی میتواند باعث پیدایش چنین قتلی شود.بدن بی سر پروفسور،در گوشه ی آزمایشگاه افتاده بود و سرش هم گم شده بود.

 


دکتر شریفی،دستیار کارآگاه،خانمی را نزد کارآگاه آورد و گفت:((ایشون خانم میترا زنگنه هستند.این خانم جنازه را پیدا کردند!))خانم زنگنه بانویی تقریبا سی و سه چهار ساله،بسیار باهوش و زیبا بود.کارآگاه به میترا گفت:((سلام.من کارآگاه ناصری هستم.))خانم زنگنه به نشانه ی سلام کمی سرش را خم کرد.کارآگاه ادامه داد:((با مقتول نسبتی دارید؟))چشمان آبی و درشت میترا پر از اشک شد و گرد و غبار غم بر چهره اش نشست.سپس با صدایی لرزان گفت:((البته!پروفسور محمودی دایی من و تنها عضو  خانواده ام بود.))بانوی جوان چشم های زیبایش را که از فرط خستگی و اشک ریختن پف کرده و قرمز شده بود،بست و بر روی زمین سرد آزمایشگاه نشست.کارآگاه نمی دانست در چنین موقعیتی چه باید بکند.در طی چهل سالی که از زندگیش می گذشت انواع جنایات را دیده بود اما اینبار گویی روحش که تاکنون خنثی از هرگونه احساسات بود،تولدی دوباره یافته است.احساسی که برای اولین بار جربه میکرد،قلبش را لرزانید.کارآگاه ناصری نمی دانست که این احساس از برای چیست.به خاطر بانوییست که دربرابرش زانو زده است یا برای پیرمرد بی سری که کمی آنسوتر زیر پارچه ی سفید با سکوتی ترسناک خفته است.

مردی قوی هیکل و قدبلند از درب وارد شد.نجابت و وقار در صورتش هویدا بود.با ورودش به آزمایشگاه میترا آرام شد و ازجای برخاست.دوباره جان گرفته بود.به کارآگاه نگریست و با صدایی لرزان به تازه وارد سلام کرد.مرد تازه وارد او را در آغوش گرفت و به جنازه نگریست.

ادامه دارد!

[ ۱۳٩٢/٥/۱ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]