نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

 در سرزمینی بسیار دور،در آن سوی گیتی،مردم در روشنایی و تاریکی،در شب و روز با شادی میزیستند. اما روزی شد که مردم جهل و نیرنگ پیشه کردند. جهل و نیرنگ در مردم به حدی رسید که اهورامزدا، پریشان شد. اما بگویم برایتان از فرزندی که از جهل و نیرنگ متولد شد؛دیو پلیدی.

مردم ناآگاه از تولد دیو پلیدی به جهل و نیرنگ ادامه دادند. شاه و شهبانو سعی کردند با کمک بغبانو ی میترا به کفر و نیرنگ پایان بدهند اما موفق نشدند. روزی دختری از خاندان سلطنتی متولد شد که دیو پلیدی را به بیم واداشت،شاهدخت خورشید.

                                                        


   دیو پلیدی به پیشروی ادامه می داد و سرزمین های دیگری را نیز ازان خود می کرد. شاه،سپاهیانش و مردمی که از اشتباه خود آگاه شده بودند به جنگ دیو رفتند،اما کسی زنده بازنگشت.

شاهدخت روز به روز بزرگتر می شد. از نظر زیبایی و اخلاق،در میان دیگر دختران،مانند ستاره ای             می درخشید.

شهبانو بیمار بود،تمامی پهلوانان در ستیز با پلیدی شکست می خوردند و بغبانو ی میترا،به علت پیشروی دیو پلیدی ضعیف تر می شد. تمام گیتی در اندوه و پریشانی،گرفتار بود.

اما،در نهایت نومیدی،در اندوه و درد،یزدان پاک،برای مردم،پهلوانی دلیر که پدرش شجاعت و مادرش،مهربانی بود،فرستاد؛پهلوان رشید.

شاهدخت،که کنون بیست سال داشت،در کنار پنجره ایستاده بود. یک ماه بود که باران می بارید،دیگر درخت و گلی وجود نداشت،مردم ناراحت بودند،شهبانو در بستر مرگ بود و بغبانو ی روشنایی و دیگر بغبانو ها به دنبال چاره ای بودند.

دیگر افق وجود ندارد،دیگر خنده باز نخواهد گشت،کودکی متولد نخواهد شد و دیو پلیدی این سرزمین را ازان خود می کند.این افکار شاهدخت بود که غم و اندوه در آن موج میزد.

ندیمه ی شاهدخت،گلرخ،با چهره ای خندان وارد شد و درمورد شجاعت های مردی گفت که اسطوره ها و حماسه هایی آفریده است که در گیتی نظیر ندارد.شاهدخت به ندیمه امر کرد که پهلوان را به قصر ببرد.

روز بعد،پهلوان رشید،وارد اتاق شاهدخت شد. شاهدخت از پهلوان خواهش کرد که به مردم امید ببخشد،فقر را از میان بر دارد و روشنایی را بازگرداند؛با کشتن          دیو پلیدی.

پهلوان که شرافت و شجاعت داشت پذیرفت. از کاخ خارج شد و به سوی خانه اش روانه شد. او در میان راه به پشت سرش،کاخ،خیره شد. به اتاق شاهدخت نگاه کرد. شاهدخت در کنار پنجره ایستاده بود و به سرزمین دیو نگاه می کرد که اندوه از آن می بارید. پهلوان با دیدن شاهدخت،به یاد مادر خود،مهربانی افتاد.

پهلوان وسایلش را جمع کرد و عزم جنگ با دیو پلیدی را کرد که ناگاه گلرخ،ندیمه ی شاهدخت،با پریشانی وارد شد و پهلوان را به کاخ برد.

کاخ در شعله های آتش می سوخت و حتی باران هم توانایی خاموش کردن آن را نداشت. پهلوان به اتاق شاهدخت خیره شد و شاهدخت را دید که از ترس به پنجره تکیه داده بود.

پهلوان وارد کاخ شد،از میان آتش گذشت تا به اتاق شاهدخت رسید. شاهدخت بیهوش در کنار پنجره افتاده بود. پهلوان به سویش رفت و او را برداشت. با او از میان آتش و آوار،به سختی،از کاخ خارج شد.پس از خروج آنها کاخ فرو ریخت و شهبانو در آوار جان سپرد.

 پهلوان،ندیمه و شاهدخت را به خانه اش برد و خود به جنگ دیو پلیدی رفت. سوار بر اسبش،تندرو شد و سوی کاخ تاریکی رهسپار شد.

قلب پهلوان،آکنده از نیرو ی الهی  بود. او به کاخ نزدیک میشد،آسمان تیره تر می شد،رنگ زندگی کمتر و اندوه بیشتر می شد. در نزدیکی کاخ پلیدی،بر تپه ای کوچک،در نگاه پهلوان،نور تابید و درختی شکوه مند رشد کرد. پهلوان به سوی درخت رفت،از اسب پیاده شد،یزدان پاک را سپاس گفت و زیر سایه ی درخت،تنها مکانی در آن سرزمین که حیات به چشم  می خورد،به استراحت پرداخت.

شاهدخت به هوش آمد و سراغ مادرش را از ندیمه گرفت. تنها جوابی که ندیمه توانست به شاهدخت بدهد گریه بود. شاهدخت بلند شد،اشک هایش را پاک کرد،   به سوی پنجره رفت و با صدایی لرزان برای پهلوان دعا کرد.

پهلوان چشم هایش را گشود. سوار بر اسبش شد و به سوی کاخ تاریکی به راه افتاد. باد در لا به لای شاخ و برگ های درخت می پیچید به گونه ای که گویی برای پهلوان خوش طینت دعا می کند.

اسب پهلوان،تشنه بود اما برای از میان برداشتن تاریکی می تاخت. پهلوان هم تشنه بود اما در پی هدف اصلی خود بود. بغبانو ی آب ها،آناهیتا،از تشنگی پهلوان و اسبش آگاه شد پس از دل زمین چشمه ای خروشان جاری ساخت.

پهلوان چشمه را دید. اسبش را به نزدیکی آن برد تا کمی آب بنوشد. سپس به راه خود ادامه داد تا به کاخ تاریکی رسید.

شاهپور تاریکی،غرور،در مقابل کاخ ایستاده بود. پدرش دیو پلیدی و مادرش خباثت،دختر کفر و خیانت بود. پهلوان او را به مبارزه طلبید. آن دو با یکدیگر دست به گریبان شدند.

شاهدخت به ویرانه های قصر پدرش خیره شده بود. دیگر آن شکوه و عظمت در کار نبود. بر بالای      ویرانه ها،انتقام،شاهدخت تاریکی،خشمگین تر از مادرش،خباثت و ترسناک تر از پدرش،دیو پلیدی،ایستاده بود.

پهلوان و شاهپور،غرور،باهم مصاف کردند و پیروز میدان،پهلوان شد. سپاهیان تاریکی با شکست خوردن شاهپور،غرور،به کوه ها گریختند.

شاهدخت خورشید،با کمک روح مادر وپدرش،بر انتقام چیره شد و پیروز میدان گشت. از میان ابر ها نوری راهی دشوار را به شاهدخت نشان داد؛راه کاخ تاریکی.

شاهدخت سوار بر اسب شد و به راه افتاد.

پهلوان وارد کاخ شده بود و بر تمامی حریفانش چیره گشت. تا به شهبانو خباثت رسید. خباثت زیبا بود،باهوش بود و خوش بیان اما بدسرشت ترین بانو ی گیتی بود. خباثت از پهلوان خواست تا حمله را آغاز کند اما پهلوان سلاح خود را بر زمین انداخت و از کاخ خارج شد. پهلوان می دانست که هیچ شرافتمندی بانویی را        نمی کشد. خباثت که شرافت نداشت پهلوان را دستگیر کرده و به زندان افکند.

یک روز گذشت. شاه و شهبانو ی مملکت تاریکی جشنی برگزار کردند. آنان قوی ترین مرد گیتی،پهلوان رشید را،در چنگال خود،در کاخ تاریکی،در اتاقی تاریک،محبوس کرده بودند.

شاهدخت رسید. نگهبان و دژبانی در کاخ نبود. همه گریخته بودند و هنوز بازنگشته بودند. شاهدخت وارد کاخ شد. به سوی زندان ها به راه افتاد و پهلوان رشید را از بند حقارت آزاد ساخت.

پهلوان و شاهدخت به تالار مهمانی وارد شدند. در آن تالار دیو پلیدی،همسرش خباثت و خاندانش جهل و نیرنگ و کفر و خیانت بودند و مشغول تمسخر مردم بودند. آن شش نفر با دیدن پهلوان و شاهدخت از جای برخاستند.

شاهدخت تنها به نجات پهلوان نیامده بود. او به همراه شجاعت و مهربانی،پدر و مادر پهلوان،و گلرخ،ندیمه ی خود،به کاخ تاریکی آمده بود.

شش تن مقابل پنج تن!دروغ مقابل حقیقت!کدام یک پیروز هستند؟

مردم در تمام نقاط گیتی به دعا پرداخته بودند و برای پیروزی خیر دعا می کردند.

گلرخ بر خیانت،مهربانی بر نیرنگ و شجاعت بر کفر چیره شدند و جهل به کوهستان ها گریخت.

شاهدخت و خباثت بسیار سخت به نبرد مشغول شدند. شاهدخت،خباثت را با قدرت اعتماد به نفس و پاکی شکست داد و به پهلوان که در حال نبرد با دیو پلیدی بود نگریست.

یزدان پاک که پهلوان را برای نجات مردم فرستاده بود،او را بر دیو پلیدی پیروز ساخت.

شاهدخت پس از مرگ دیو پلیدی تمام سرزمین تاریکی و سرزمین پدرش را متحد ساخت و بر آن حکومت کرد. از آن پس او را،شهبانو خورشید می خواندند.

چند ماه بعد،با اولین روز بهار در آن سرزمین غوغا بود. خورشید از همیشه زیباتر و شادتر بود،بغبانو ها و فرشتگان شاد بودند و پروردگار پاک خشنود.

 در قصر،گلرخ و مادر پهلوان،مهربانی،در حال آماده ساختن عروس بودند. شهبانو خورشید،بسیار شاد بود،دیگر ناامید نبود و در آیینه خود و لباس عروسی را که بر تن داشت،می نگریست.

پهلوان در کنار پنجره ایستاده بود و پروردگار را شکر   می کرد که توفیق کمک به مردم را به او داده است.

شجاعت،پدر پهلوان،او را بر کالسکه ای از شرافت سوار کرد و پهلوان به سوی کاخ راهی شد.

گلرخ،شهبانو را به کنار پنجره برد و کالسکه ی شرافت را که پهلوان بر آن سوار بود را نشان داد.

مادر پهلوان،دست شاهدخت را گرفت و او را از اتاق بیرون برد.

پهلوان به پله های قصر رسید که شهبانو را آن سوی    پله ها دید.

پهلوان بیست پله را بالا دوید و دست شهبانو را گرفت. او را به نزدیکی کالسکه برد. شهبانو و پهلوان بر کالسکه سوار شدند و به سوی ویرانه های کاخ پدرش رفتند. مادر و پدر پهلوان،مهربانی و شجاعت،لبخند می زدند و گلرخ با دستمالی اشک های شادی را از روی گونه هایش پاک می کرد.

هنگامی که رسیدند،پهلوان،که کنون شاه شده بود،به همراه شهبانو به سوی آرامگاه پدر و مادر شهبانو رفتند.

شهبانو کنار آرامگاه،که بر ویرانه های کاخ سوخته ساخته شده بود،نشست و به پدر و مادر مرحومش فکر کرد.

شاه رشید،به ویرانه ها نگاه می کرد و به یاد اولین دیدار شهبانو خورشید و آن آتش سوزی افتاد.

شهبانو بلند شد و به همراه شاه سوار بر کالسکه شدند و به سوی کاخ خود شتافتند.

شاه و شهبانو پس از مدتی صاحب یک پسر و یک دختر شدند و نامشان را اوستا و ویستا گذاشتند.

پس از تولد فرزندان شاه رشید،جهل در کوهستان خوراک حیوانات شد و پس از مرگ جهل،دنیا در آسودگی و نیکی به سر برد.

((هر غم شادی را در پی دارد))

 

پایان

[ ۱۳٩٢/٥/٧ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]