نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

مرد گام برمیداشت!
برف به آرامی میبارید!
قلب به تندی می تپید!
تن میلرزید!
روح میرقصید!
حتی زیر برف،زیر نفرت آسمان،زیر سرمای تنهایی،باز هم میتوان عاشق بود!
هر گام که برمیداشت،شور و حرارتش،اثری را بر نفرت بر جای میگذاشت!
هوس او را ابلیس کرده بود!
عشق او را آدم کرده بود!
تبسم زن،اندوه مرد زا زدود!
جسم نشست!
روح برخاست!
مرد به مقصد رسید!
نگاه کرد!
اشک ریخت!
دراز کشید!
زن را در آغوش کشید!
به آرامی گفت:
((کاش ترکم نمیکردی!
نمیرفتی!
من خودتو بغل میکرد!
نه یه تکه سنگ!
من تا ابد منتظر دیدار دوباره میمونم!
تو تنها عشقمی!))
چشمانش را بست
برف شدت گرفت
روح آرام گرفت!
مرد مرد!
[ ۱۳٩٤/٦/٤ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

غنچه ی صورتش شکوفا شد؛تبسمی به شیرینی عسل.چشمانش را بست و به آرامی گفت:((البرز!))


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

همه جا تاریک بود.
هرچی اطرافیانمو صدا میکردم،هیچ صدایی نمیشنیدم.




ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۱/۱٥ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

خورشید طلوعی دوباره داشت اما برای پسر داستان ما غروب و طلوع هیچ تفاوتی نداشت.چرا؟چون روح نداشت.امید نداشت.آرزو نداشت.چرا؟چون برای خشنودی دیگران زندگی میکرد.خشنودی جامعه.نه!بهتر است بگوییم خشنودی حیات وحش!خشنودی گرگ ها و کفتار ها و کرکس هایی که به او لبخند می زدند،امر میکردند و او را پست تر از خود میدانستند.چرا پست تر؟چرا حیات وحش؟چرا گرگ و کفتار و کرکس؟اصلا چرا داره به این زندگی ادامه میده؟چرا با اشک هایی که هرروز میریزه،بازم زندگی میکنه؟چرا خودشو راحت نمیکنه؟چون میترسه.تا حالاشم باعث ناامیدی اطرافیانش بوده.عجیبه.مگه نه؟چرا باید بهترین آدم بقیه آدمارو ناامید کنه؟چرا کسی باعث ناامیدیه که حتی به قلبش اجازه نفرت داشتنم نمیده؟چون ضعیف تره.چون حریص نیست.چون عاشقه!عاشقه تک تک اون حیوونایی که آزارش دادن.عاشق تک تک اون قلب های سنگی که هنوز میتپن.عاشق اون لبخندها!عاشق اون نگاه ها!عاشق اطرافیانشه!

خوب بودن یعنی ضعیف بودن!

مهربان بودن یعنی تنهایی!

خیلی دروغ شنیده!خیلی خیانت دیده!همیشه تنها بوده!پس چرا هنوزم عاشقه؟ارزششو دارن؟چرا خودشونو ازش بالاتر میدونن؟چون اونا قوین!چون اونا پول دارن!چون اونا عاشق نیستن!چون اونا شب ها با یاد بقیه نمی خوابن و صبح ها به امید دیدار بقیه از خواب بلند نمیشن!چون اونا از سنگن!چون اونا فقط خودشونن و اون یه ملت!چون اونا همه چیز دارن جز آتش وجود و اون هیچی نداره جز آتش وجود!هر لحظه آرزوی مرگ میکنه تا مبادا کسی ازش متنفر بشه یا بیشتر نا امید.مرگ خودشو میخواد تا بقیه بخندن!بقیه شاد باشن!چقدر سخته که به کسایی که دوست داری هیچی نتونی بدی!در ازای همه چیزشون حتی دروغاشون،هیچی نتونی بهشون بدی جز ناامیدی!به نظر شما پسر داستان ما لایق مرگ نیست؟به نظر من هست اما چه فایده؟حتی خدام از اون ناامید شده!همه و همه و همه ناامید شدن!آدم خوبا و آدم بدا همه ناامید شدن حتی خودش!کسی که میخواست دنیا رو نجات بده حالا تو منجلاب نا امیدی گیر کرده.چه ترسناک!کاش زودتر بمیره!منم واسش مرگ میخوام.زندگی بدون روح و امید و آرزو یعنی مرگ.اون الآنم مرده.اون خیلی وقته که مرده!خیلی خیلی خیلی وقته!

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

باد صورتش را نوازش میکرد.در خیابان های خلوت گام برمیداشت.سکوت و سکوت و سکوت!به محل قرار رسید.برف همه جا را پوشانده بود.کودکیش کجا بود؟معصومیتش؟آدم برفی ها کجا بودند؟چرا مانند همیشه کودکان بازی نمیکردند؟تازه متوجه شد که چقدر دلش برای خنده های کودکی تنگ شده است.برای بازیها و سادگیهایش!به پارک سوت و کور نگریست.پارک و شهر و مردمش درخاموشی بودند.همه میدانستند که تنها باید سکوت کنند؟از ترس مرگ یا قاتل؟از دست کدامیک؟باد روزنامه ای را در برابر پایش به زمین انداخت.صفحه ی اول،با خطی درشت،نوشته شد بود:کلکسیون چشم!به متنش توجهی نکرد.میدانست که چه چیزی نوشته است.در این مدت آنقدر شنیده بود که دیگر به حال دختران بی چشم نیز غصه نمیخورد.دخترانی که چشم هایشان ربوده شده بود،به آن ها تجاوز شده بود و سپس خاموشی و سیاهی.پس چرا غصه نمیخورد؟شاید دیگر انسانیتی در وجودش باقی نمانده بود.تنها چیزی که میخواست ملاقات یاسر بود؛یاسر!

باد صدایی را به گوشش رساند.صدا گنگ بود اما بازهم قلب دخترک را به غوغا کشاند و روحش را به پرواز درآورد.یاسر بود.صدای پاهایش حتی بر روی برف نیز برایش همانند نغمه ی بلبلان زیبا و دلنشین بود.یاسر از میان درختان برهنه و نحیف به دختری نگریست که درمیان برف ایستاده بود و با چشمان درشت آبی،همانند یک فرشته به او زل زده بود.او سمیرا بود.به سمتش نزدیک شد و دستش را به آرامی گرفت.سمیرا لبخند میزد و یاسر مانند همیشه تنها به او مینگریست.با دیدن چند سرباز که به او نزدیک میشدند ترسید و سمیرا را به داخل ماشینش برد.سمیرا میدانست که اگر یاسر دستگیر شود،یک مظنون قتل به حساب میآید.بطری آب یاسر را برداشت و چند جرعه آب نوشید!

سرش گیج میرفت.چشمانش تمرکز نداشت و احساس حالت تهوع او را رها نمیکرد.بر روی تخت بود.دستاها و پاهایش را بسته بودند.ترس تمام وجودش را گرفت.دورتادور اتاق را نگریست.در گوشه ای از اتاق،در یک قفسه،چند ظرف وجود داشت و در هر ظرف یک جفت چشم!در باز شد و یاسر وارد اتاق شد.یعنی...یعنی...یاسر مرد بی رحم شهر بود؟

-:((چرا؟))

-:((پدر من عاشق بود؛عاشق مادرم!مادرم زیبا بود؛همچون یک فرشته!اسمشم فرشته بود.(خندید)جالبه!مگه نه؟اونم عاشق پدرم بود.چه رویایی!(یک کیف بزرگ را بر روی میز گذاشت و چند چیز از داخلش درآورد)وقتی من پنج سالم بود،یکی از دوست های بابام عاشق مامانم شد؛عاشق چشماش!پدرم فهمید.(شروع به تیز کردن یک چاقو کرد)میدونی چکار کرد؟مامانمو به یه تخت بست (با یک چاقو و وسیله ای مانند قاشق به سمیرا نزدیک شد) و جفت چشم قشنگ و نازشو دراورد.(سمیرا جیغ میزد و سعی میکرد فرار کند)مامانم بدتر از این جیغ میزدوهنوز صداش تو گوشمه اما بابام مقصر نبود.اون فقط عاشق بود.منم فقط عاشق بودم اما مهسا منو ول کرد و گفت زشتم.اگه چشم های مامانم خوشگل نبود کسی عاشقش نمیشد.اگه مهسا چشم نداشت نمیفهمید من زشتم.این حق شما دختراست!))

به چشمان سمیرا یورش برد و .............!

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست،

امتحان ریشه هاست؛

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست!

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

واسه همه ی ما پیش اومده که وارد محیطی بشیم که هیچ کدوم از آدماشو نمیشناسیم. درواقع یه محیط جدید که هیچی ازش پیشینش نمی دونیم!یه محیط با آدمای مختلف و جورواجور!اونوقته که به خودمون و حس ششممون اعتماد میکنیم و اهالی اون محیطو آنالیز میکنیم اما همین اعتماد کردنا به حس ششم باعث این میشه که خیلی عقب بیفتیم،خیلی اشتباه کنیم و از ظاهر آدما درمورد اخلاقشون تصمیم گیری کنیم.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

جهان امروز،از نداشتن دارویی به نام پرهیز و اخلاق رنج میبرد.

(ماری کوری)


[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

از زمانی که یادمه همه میگن:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

واینطوریه که همه ی آدما مثل هم میشن!همه ی آدما میشن پر از دروغ و ریا و دورویی!همه ی آدما میشن کسایی که برای رسیدن به هدفاشون حاضرن خودشونو فراموش کنن و برای تنها نبودن مثل بقیه بشن.اگه لازم شد عشقشون،هویتشون و رویاهاشونو زیر پاشون له کنن و بشن یه آدم کسل کننده مثل صدتا آدم کسل کننده ای که دور و برمون ریختن.آدمایی که جز خودشون به کسی فکر نمی کنن و با اولین نگاه ازشون متنفر میشی.آدمایی که معصومیتی ندارن و همیشه توی لاک کاغذیشون قایم میشن بدون اینکه بدونن اون لاک ازشون محافظتی نمیکنه!دل هممونم از دستشون خونه.

یادشون بخیر آدمای صاف و صادق و خیال پرداز!خیال باطل

اصلا اگه قراره همه شبیه هم بشیم پس فایده این همه آدم جز مصرف اکسیژن و تنگ کردن جای بقیه و کلی ضرر واسه محیط زیست چیه؟سوال

نظر شما چیه؟سوال



[ ۱۳٩۳/٦/۳۱ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

یادتونه تو دبستان و راهنمایی همیشه موقع انشا نوشتن میپرسیدن علم بهتر است یا ثروت؟واقعا کدوم بهتره؟سوال

خیلی ذهنمو مشغول کرده.آدم با علم به چیزایی پی میبره که باعث نزدیکتر شدنش به خدا میشه و ثروتم راه دستیابی به علم و موفقیته!(باید واس خرید کتاب و وسایل آزمایش و ... پول خرج کرد دیگه!)

آدم میتونه با هردوتاش به مردم کمک کنه!آدم میتونه با هردوتاش کارای زیادی بکنه!

مدت هاست همه دارن این سوالو میپرسن اما هیچ کدوم جوابشو نمیدونن!احساساتیا میگن علم و منطقیا میگن ثروت!راستی راستی کدومش بهتره؟خیال باطل

نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

باز دوباره مدارس شروع شد!

دقت کردید آدم تا یه چیزیرو از دست میده دلش واسش تنگ میشه اما همینکه دوباره بدستش میاره به یاد بدبختیاش میفته؟یکی از همین چیزا مدرسه و سر کلاس نشستنه.

همینکه یک ماه از تابستون میگذره دلت واسش تنگ میشه،واسه نشستن پشت نیمکت و گوش دادن به درس معلم و حرف زدن با بغل دستی و .... و حتی واسه دوباره خوندن درسی که ازش متنفری!

خلاصه فکر میکنی با شروع مدارس خوشحال میشی اما همینکه به مهر نزدیک میشی دعا میکنی که مدارس شروع نشه!

چرا اینجوریه؟نظر شما چیه؟دلتون واسه مدرسه تنگ شده؟منتظر نظراتتون هستم!

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

((جرج برناد شاو)) خیلی لاغر بود.زمانی ((چستر تون)) نویسنده ی انگلیسی که چاق و تنومند بود با او شوخیکرده و گفت:

-وقتی که شخصی چشمش به تو می افتد،فکر می کند که در انگلستان قحطی روی داده است.

((شاو)) گفت:

-و موقعی که چشمش به تو می افتد فکر می کند که تو مُسبب قحطی شده ای!

(خواندنیهای تاریخ - صدیقه سهرابی دهکردی)

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

واقعا کلمه ی عجیبیه نه؟!عشق!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٦/٢٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

(شازده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپه ری)

[ ۱۳٩۳/٦/٢٩ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

شادی،مهربانی،لطف،بخشش،بزرگی و .... احساساتی هستند که ما را به زندگی امیدوار کرده و درکنار یکدیگر نگاه میدارد.احساساتی پاک و بی آلایش که معصومیت ما را دوچندان میسازد.تمام این احساسات زیبا و شیرین را مدیون پروردگاری هستیم که از روح خود در بدن ما دمیده است و همراه روح خود هدیه ی باور نکردنی احساس داشتن را به ما عطا کرده است.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٦/٢٩ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

بعضی از اتفاقات بین همه ی انسان ها یکسانه مثل بزرگ شدن.همه ی آدما از بزرگ تا کوچیک فکر میکنن معنی این واژه ی پیچیده را میدونن اما به نظر من همه ی اونااشتباه میکنن.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٦/٢٦ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]

 در سرزمینی بسیار دور،در آن سوی گیتی،مردم در روشنایی و تاریکی،در شب و روز با شادی میزیستند. اما روزی شد که مردم جهل و نیرنگ پیشه کردند. جهل و نیرنگ در مردم به حدی رسید که اهورامزدا، پریشان شد. اما بگویم برایتان از فرزندی که از جهل و نیرنگ متولد شد؛دیو پلیدی.

مردم ناآگاه از تولد دیو پلیدی به جهل و نیرنگ ادامه دادند. شاه و شهبانو سعی کردند با کمک بغبانو ی میترا به کفر و نیرنگ پایان بدهند اما موفق نشدند. روزی دختری از خاندان سلطنتی متولد شد که دیو پلیدی را به بیم واداشت،شاهدخت خورشید.

                                                        


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٥/٧ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سجاد جنگی مقدم ] [ نظرات () ]