نویسنده جوان

به نام خداوند بخشنده مهربان

 
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٠
 


 
 
 
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٠
 


 
 
تابش تاریک
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٧
 

خورشید همچنان می درخشید اما شهر در تاریکی فرو رفته بود.باز هم در تابستان یخ زده در انتظار نور خورشید،به کنار پنجره خزیدم.از پنجره ی اتاقم که نزدیک به بیست متر از زمین فاصله داشت،به مردم نگریستم.پیرمردی فرتوت،برای یافتن چکه ای سکوت و پاکیزگی،با عصایی چوبین،در صحرای بیکران روبات ها گام بر میداشت.یک توپ در گوشه ای با حرکت باد می غلتید و پسرک پشت به توپ،به صفحه ی گوشی خیره شده بود.دختری پشت به کبوتر بال شکسته،غرق در تصویر وهم آلود در آینه بود.عروسک ها کهنه و کتاب ها پاره بودند.از پنجره فاصله گرفتم و از خانه خارج شدم.آفتاب همچنان می تابید و من در تاریکی قدم میزدم.زنی با چادری گلدار تقاضای پول برای پسر بیمارش میکرد و مردی عبوس در پی کار،خیابان ها را زیر پا می گذاشت.درختی خشک،شاخه های چروکش را به آبهای دود اندود نزدیک میکرد.سگی از گربه ای تقاضای غذا میکرد و موشی به رنج انسان ها میخندید.روحی میگریست و جسمی میخندید.باد زوزه کشان در تاریکی جولان میداد و من شکسته تر از آنچه به نظر میرسید،به خانه پناه بردم.خورشید غروب کرد و تاریکی همچنان می تابید و من در پی سوالی جاودان بودم: چه شد که چنین شد؟


 
 
مرگ
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۳
 

یکی از روزهای سرد پاییزی،با تنی پوشیده و گرم و روحی عریان و یخ زده،در کوچه ی ساکتی قدم میزد.کوچه بی انتها بود و تنگ.گام هایش هراسان و نگاهش لرزان بود.غرق شده در سکوت جسم و هیاهوی اوهامش بود.ناگهان ایستاد.به درختی عریان نگریست که آخرین برگش،رقصان بر روی زمین افتاد.به برگ چشم دوخت.چه زیبا پوچ شد!به راهش ادامه داد و از زیر درخت گذشت.ایستاد و به پشت سرش نگریست.برگ خورد شده بود.سرش را به نشانه تاسف تکان داد و راهش را ادامه داد.با دیدن دخترکی اشک ریزان ایستاد.اشک ها رقصان از چشمهای دخترک بر روی گونه هایش غلتیده و سپس به پوچی میرسیدند.تاسف خورد.به راهش ادامه داد و به خانه رسید.بر روی تخت دراز کشید و به خواب رفت.

پنجره را گشود و رقصان در آسمان گام برداشت.از آن بالا دخترک همانند اشکی رقصان می غلتید و درخت عریان همانند برگ زیر پاهایش خورد شد.اما او تاسف نمیخورد.شاد بود.سیاهی ها و سفیدی ها اکنون رنگ داشتند و اکنون همه چیز گل بود.

کلاغی سیاه عزا میخواند.گربه ای سیاه تاسف میخورد و پوچی رنگ باخته بود.


 
 
باران
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۳
 

امروز باز هم آسمان ابری شد اما بارانی نبارید.
امروز باز هم آسمان اشک ها و لبخند هایش را از زمین و ساکنینش دریغ کرد
شاید او نیز قصد دارد ثابت کند اشک هایی که برایمان هدر میدهد و لبخندهایی که نثارمان میکند،برحسب وظیفه نیست.
شاید هم قصد دارد ثابت کند که اخم کردن را نیز بلد است.
شاید هم قصد دارد به برخی از انسان ها ثابت کند که خساست و بدخلقی و بیرحمی و خیلی کارهای دیگر،بسیار ساده هستند،حتی برای آسمان!
شاید هم تنها می خواهد به بشریت دعا و نیاش را یادآوری کند و توجه این مخلوقات فراموش کار را به خالقش جلب کند.
و شایدهای بسیاری در پی ابری بودن آسمان است.
من ازین میترسم که آسمان هم خسته شود و برود.
همانند خیلی ها که بودند و لطف کردند و لطف ندیدند و رفتند...!



 
 
دوست
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳
 

-: ((عاقل شدم!))
-: ((یعنی چی عاقل شدی احمق؟))
-: ((وقتی با تو دوست شدم منو بردی تو یه چاه عمیق.تو یه جای کثیف و تاریک!بعد وقتی به دوستی باهات عادت کردم یه نردبون گذاشتی جلومو گفتی اگه میخوای برو بیرون.منم بعد از کلی عذاب کشیدن رفتم بیرون.این بالا خیلی خوبه و هواش عالیه.همه چی داره.الآن خیلی شادم اما هنوزم لب چاه نشستم!))
-: ((چرا؟))
-: ((این دنیا بدون بهترین دوستم حال نمیده!))
-: ((به من چه؟))
-: ((بیا بالا!))
-: ((ولی من اینجا بزرگ شدم.))
-: ((فکر کن داری میری سفر.اگه خوب نبود برگرد همون ته!))
-: ((چجوری بیام؟نردبون شکسته!))
-: ((توبه کن!توبه!))


 
 
شبانه
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۱
 

بر روی تخت دراز میکشم و برای مدتی کوتاه چشمانم را میبندم.با صدای خنده های زیبایش،چشم هایم را میگشایم.مقابل آینه نشسته بود و گیسوان بلند موجوارش را که تا کمر ادامه داشت،شانه میزد.((چرا میخندی؟))

شانه را بر روی میز میگذارد و در آینه به من مینگرد.((آخه کارمندی هم خستگی داره؟))

به شوخی اخم میکنم و در چشمان فیروزه مانندش،مینگرم.((خب کار کردن آدمو خسته میکنه دیگه!))

بر میخیزد و با نازی همیشگی،به سوی من می آید.((میدونم عزیزم!شوخی کردم.))

با لبخندی ملیح کنارم دراز کشید.

احساس خفگی میکنم.بغض تمام وجودم را به لرزه می اندازد.((چرا رفتی؟))سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید.انگشتانم را زیر چانه اش میگذارم و سرش را به سوی خود میگردانم.((حالا مهم نیست.مهم اینه که الان کنارمی!))

دریای چشمانش خروشان میشود و قطره ای اشک بر روی گونه اش می غلتد.قلبم میشکند.باز هم با حماقتم،قلبش را شکستم.آه که چقدر احمقم.بوسه ای بر پیشانی سفیدش میزنم و انگشتان ظریفش را نوازش میکنم.((روح انگیز من!دیگه هیچ وقت اشک نریز!))

با صدایی لرزان نامم را صدا میزند.((یوسف!))

-:((جونم؟))

در چشمانم مینگرد.((من و تو دیگه نمیتونیم با هم باشیم.))

فریاد میزنم:((چرت نگو!تا وقتی زندم تو پیش من میمونی!))

با دستانش گونه هایم را نوازش میکند.سد اشک هایم میشکند و استقامت مردانه ام را خورد میکند.تکیه گاه سرم را قلبش میکند و موهایم را نوازش میکند.سمفونی قلب و عطر بدنش آرامم میکند.((عاشقتم روانی!))

دهانش را به گوش هایم نزدیک میکند:((منم عاشقتم!))

سرم را بلند میکنم و به چند تار مویش مینگرم که بازوان سفیدش را پوشانده است.((یوسف!))

-:((بله؟))

-:((بخند!))

به سختی خنده ای شیرین تحویلش میدهم و سپس او را در آغوش می کشیدم.ناگهان چشمانم را می گشایم.از جای برخاستم.لباس های سیاهم را همانند دو روز قبل به تن کردم و به عکسش نگریستم که مانند همیشه لبخندی زیبا به لب داشت.


 
 
 
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٩
 

بشر همانند رودها میماند و توبه عاملی بر روان شدن آن
هر چه هم که رود گل آلود باشد،باز هم توبه آن را پاک میکند



 
 
مترسک
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۳
 

با چشمان بی روح،به مزرعه ی گندم گون نگریست.
با چشمان بی روح،به لباس های ساده و پاره اش نگریست.
با چشمان بی روح،به آسمان زلال تر از آب نگریست.
با آن جثه ی بزرگ،به پرندگان کوچکی نگریست که صدای تپش قلب و خنده هایشان،مزرعه را پر کرده بود.
از شوق خندیدن،دهانش آب افتاد.
از شوق پرواز،چشم هایش آب افتاد.
چشمانش رابست.
به آرزویش اندیشید اما ترسید.
چشمانش را گشود.
به مترسکی نگریست که در مزرعه ی روبرو بود.
آن مترسک به تازگی بیدار شده بود.
آن مترسک به آسمان نگریست.
آن مترسک چشم هایش را بست.
آن مترسک لبخند زد.
آن مترسک پرواز کرد.
آن مترسک نترسید.
آن مترسک دیگر مترسک نبود.
با دیدن آن مترسک،خواست پرواز کند.
چشم هایش را بست.
لبخند زد.
اما پرواز نکرد.
دوباره تکرار کرد.
دوباره و دوباره و دوباره و .........
اما هر بار شکست میخورد.
میترسید.
از اوج گرفتن میترسید.
از سقوط میترسید.
میخواست باز هم تلاش کند
اما از شکست ترسید
او همان جا ماند
او آرزویش را کشت
او یک مترسک بود


 
 
..... و زن چنین آفریده شد!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٩
 

روزی روزگاری،در بهشت یک گل نیلوفر وجود داشت.گل مدت ها در بهشت شاد و خرم زندگی میکرد.نوازش های نسیم به او عشق را،چهچه ی بلبل ها خوش صدایی را،زلالی آب پاکی را و خاک فروتنی را به او آموختند.روزی از روز ها،یک پروانه ی کوچک،بر روی گلبرگ گل نشست و مشغول بازی کردن شد.با شادی میرقصید و آواز میخواند.ناگهان پایش لیز خورد و از روی گلبرگ افتاد.نیلوفر شتابان پراوانه را گرفت و نجاتش داد.پروانه ترسیده بود.میلرزید و گریه میکرد.نیلوفر آرامش ساخت و آنجا بود که مادر بودن را آموخت.

روزها گذشت و نیلوفر لطیف و لطیف و لطیف تر شد.روزی از روزها،با تابش خورشید و نوازش مادرانه نسیم،یکی از گلبرگ های نیلوفر جدا شد و درون آب افتاد.گلبرگ بازی میکرد و لبخندهای پاک خود را نثار آب میکرد.آب،گلبرگ را به خاک تحویل داد.گلبرگ در خاک،غلتید و غلتید و غلتید.سپس خسته شد و خوابید.باد وزید.آب غرید.فرشته ای آمد و مشتی خاک برداشت.سپس از خاک و آب،گل را سرشت و نزد پروردگار یکتا برد.پروردگار،لبخندی نثار فرشته کرد و از گل زنی را آفرید.سپس،دنده ای از مرد را برداشت و به زن داد.

فرشته زن را نگریست:((چه زیبا!))

فرشته زن را نوازش کرد:((چه لطیف!))

فرشته زن را بویید:((چه خوشبو!))

فرشته زن را شناخت:((گلبرگ نیلوفر!))

و پروردگار لبخند زد.گلبرگ نیلوفر،تمام مدت در خاک بود.گلبرگ نیلوفر لطیف،مهربان،خوش بو،فروتن،شاد،خوش صدا و پاک بود.

..... و زن چنین آفریده شد!


 
 
کعبه
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٤
 

کعبه تنها برای زیارت نیست
کعبه تنها یک بنا نیست
کعبه تنها آن چیزهایی که شما تصور میکنید،نیست
کعبه یک کتاب است
کتابی از داستان عشق،محبت،رحمت،بخشش
داستانی از گذر زمان و درگذشتگان
داستان نبردهایی برای خدا
داستان معجزات خدا
داستان آن چیزهایی که ما فراموش کردیم...!
از این کتاب بیاموزید
آنچه را که فراموش کردید!


 
 
بجنگیم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٤
 

اگه یه روزی خسته شدم
اگه یه روزی بریدم از زندگی
اگه یه روزی دیگه نخندیدم
اگه یه روزی خودم نبودم
اگه و اگه و اگه و ........
تقصیر اون نیست
تقصیر کسی نیست
تقصیر خودمه
خودمم که ضعیف بودم و شکستم
تو زندگی کسی نمیخواد بد باشه
یا وارد راه غلط و اشتباه بشه
هممون ضعیفیم
بیاین یه بار بجنگیم
نه برای دیگران
فقط برای خودمون!


 
 
پیامبر
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳٠
 

روزی روزگاری،در دهکده ای سبز و خرم،مردی فقیر زندگی می کرد.مرد نه لباسی برای پوشیدن داشت و نه غذایی برای خوردن،نه دوستی داشت و نه فامیلی،مرد تنها و فقیر بود!مرد هیچ نداشت جز قلبی مهربان و بخشنده.به همه محبت میکرد و ضعفا را یاری میداد.به فریادهای ستم دیدگان میرسید و از مال نداشته اش به دیگران میبخشید اما هیچکس او را دوست نداشت.همه او را نادان خطاب میکردند.روزی مرد،قلبش خورد شد و از آن دیار رفت.به جنگل پناه برد و در کلبه ای کوچک زندگی کرد.روزها در طبیعت میگشت و شب در کلبه،کنار شومینه آواز میخواند.به حیوان ها محبت میکرد و آن ها نیز به مرد محبت می کردند.اما مرد شاد نبود.یک تکه از قلبش گم شده بود و هر چه می گشت یافتش نمیکرد.شبی در کنار شومینه نشسته بود و آواز میخواند که فرشته ای در برابرش ظاهر شد.فرشته به او گفت که بازگردد و به مردم محبت کند.فرشته رفت و مرد به فکر فرو رفت.او تصمیم گرفت بازگردد.

دهکده خراب و کثیف بود.مردم با یکدیگر دشمن بودند و مال می اندوختند،سگ ها از بی وفایی آدم ها قهر کرده و رفته بودند.گرگ ها دام های بی پناه را میخوردند و شاد بودند.مرد فهمید که مدت هاست در آن دهکده،خورشید طلوع نکرده است.فهمید که مدت هاست هیچ ستاره ای به روی مردم چشمک نزده و ماه کامل نشده است.فهمید که مدت هاست لبخندها گم،گل ها پژمرده و زنده مرده شده اند.قلبش باری دیگر شکست.

تصمیم گرفت که دهکده را مانند سابق سبز و خرم کند.لبخند زد،به دیگران محبت کرد و به گل ها سلام کرد.مرد هرگز ناراحت نشد زیرا می دانست تنها نیست.او خدایش را داشت.برترین یار و یاور را داشت.دهکده همانند سابق سبز و خرم شد.خورشید باز گشت و همه شاد و خرم در کنار یکدیگر زندگی کردند.از آن پس مردم به یکدیگر محبت میکردند و برای تشکر از مرد گل ها را می بوییدند و کم کم در بوی گل خدا را یافتند.مرد یک پیامبر بود!


 
 
میترسم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۸
 

چشمانم را گشودم.صدایم را در گلو فرو بردم.قلبم به آرامی می تپید.تهی بودم.باری دیگر بودم از تمام احساسات!

هرگاه غمی در دل داشتم،به آسمان پناه میبردم اما حال آسمان هم،طوفانیست.

چه احساس غریبی!

من میترسم!

از زندگی میترسم!

از روح خموش میترسم!

از باور خویش میترسم!

از نگاه تیز میترسم!

از عشق خویش میترسم!

از خدای خویش میترسم!

اما رهایی ترس هایم مهال است.

شاید دوستشان دارم

شاید گناه میکنم

شاید جنون دارم!

جنون...

چه زیباست عشق از روی جنون!

چه زیباست دوست داشتن از روی جنون!

چه زیباست داشتن گل!

من که هستم؟

در چه خوابی غوطه ورم؟

رویا میبینم یا کابوس؟

دارم یا ندارم؟

اشک یا تبسم؟

مروارید یا گل؟

نمیدانم!

هیچ نمیدانم!

تنها میدانم

من از خویش میترسم!


 
 
سنگ ها هم عاشق میشوند
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦
 

-:((مادربزرگ!))
با لبخند همیشگی پاسخ مرا داد:((جانم؟))
بر روی زانویش نشستم و پرسیدم:((عشق یعنی چی؟))
به روبرو نگریست.قطره ای اشک بر روی گونه هایش غلطید!با کنجکاوی سوی نگاهش را دنبال کردم و در نهایت،به قاب عکس پدربزرگ مرحومم رسیدم.با تعجب،دوباره سوالم را تکرار کردم:((ماربزرگ!عشق یعنی چی؟))
به من خیره شد و لبخند زد.از پشت شیشه های عینکش به چشمانم نگاه کرد و پاسخ داد:((عشق جادویی است که سنگ را به آدم تبدیل میکند!))
-:((سنگ رو به آدم تبدیل میکنه؟من که نفهمیدم!))
لپم را کشید و گفت:((وروجک!بزار برات یه داستان بگم!))
-:((آخ جون!))
-:((روزی روزپاری،در سرزمین افسانه ها،مجسمه ای سنگی وجود داشت.مجسمه ای که با غرور به افق خیره شده بود.زیبایی مجسمه همه را محو تماشا میکرد.روزی از روزهای بهاری،از افق،دختری پدیدار شد.دختری فرشته مانند و ساده و مهربان.مجسمه درهمان نگاه اول عاشق شد.دختر هر روز به دیدن مجسمه می آمد و حرف میزد.کم کم عاشق مجسمه شد.چند روز بعد مجسمه،دخترک را دید که با گریه به سوی افق میرفتو دیگر بازنگشت.مجسمه هرروز از غم دخترک بیشتر ترک میخورد.دیگر جلا و شکوهی نداشت.مردم او را برداشتند و از شهر خودشان به شهری در افق بردند.در آنجا مرد را به مردی هنرمند دادند تا از مجسمه ی کهنه مجسمه ای زیبا پدید آورد.مجسمه که دیگر زندگی برایش معنا نداشت لبخندی زد و منتظر مرگ شد اما ناگهان بوسه ای را بر پیشانیش احساس کرد.دخترک بود.ناگهان مجسمه انسان شد.همه شگفت زده شدند.دخترک و مجسمه ازدواج کردند و سالیان سال با عشق زندگی کردند.))
-:((خیلی مسخره بود.))
-:((چرا؟))
-:((چون تو تلوزیون و مدرسه میگن عشق واقعی وجود ناره و اینا الکیه!))
مادربزرگ قلبم را نشان داد و سپس گفت:((همیشه حقیقت چیزیه که هرکسی باور نمکنه!حقایق همیشه تو قلب آدم ها جا داره!))
-:((خب اونام آدمن؟))
مادربزرگ تبسم کرد و به آتش شومینه خیره شد!

 


 
 
در برف
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
 
مرد گام برمیداشت!
برف به آرامی میبارید!
قلب به تندی می تپید!
تن میلرزید!
روح میرقصید!
حتی زیر برف،زیر نفرت آسمان،زیر سرمای تنهایی،باز هم میتوان عاشق بود!
هر گام که برمیداشت،شور و حرارتش،اثری را بر نفرت بر جای میگذاشت!
هوس او را ابلیس کرده بود!
عشق او را آدم کرده بود!
تبسم زن،اندوه مرد زا زدود!
جسم نشست!
روح برخاست!
مرد به مقصد رسید!
نگاه کرد!
اشک ریخت!
دراز کشید!
زن را در آغوش کشید!
به آرامی گفت:
((کاش ترکم نمیکردی!
نمیرفتی!
من خودتو بغل میکرد!
نه یه تکه سنگ!
من تا ابد منتظر دیدار دوباره میمونم!
تو تنها عشقمی!))
چشمانش را بست
برف شدت گرفت
روح آرام گرفت!
مرد مرد!

 
 
پرنده کوچولوی من
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧
 

غنچه ی صورتش شکوفا شد؛تبسمی به شیرینی عسل.چشمانش را بست و به آرامی گفت:((البرز!))


 
 
اتصالی
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥
 

همه جا تاریک بود.
هرچی اطرافیانمو صدا میکردم،هیچ صدایی نمیشنیدم.




 
 
پسر داستان ما...!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

خورشید طلوعی دوباره داشت اما برای پسر داستان ما غروب و طلوع هیچ تفاوتی نداشت.چرا؟چون روح نداشت.امید نداشت.آرزو نداشت.چرا؟چون برای خشنودی دیگران زندگی میکرد.خشنودی جامعه.نه!بهتر است بگوییم خشنودی حیات وحش!خشنودی گرگ ها و کفتار ها و کرکس هایی که به او لبخند می زدند،امر میکردند و او را پست تر از خود میدانستند.چرا پست تر؟چرا حیات وحش؟چرا گرگ و کفتار و کرکس؟اصلا چرا داره به این زندگی ادامه میده؟چرا با اشک هایی که هرروز میریزه،بازم زندگی میکنه؟چرا خودشو راحت نمیکنه؟چون میترسه.تا حالاشم باعث ناامیدی اطرافیانش بوده.عجیبه.مگه نه؟چرا باید بهترین آدم بقیه آدمارو ناامید کنه؟چرا کسی باعث ناامیدیه که حتی به قلبش اجازه نفرت داشتنم نمیده؟چون ضعیف تره.چون حریص نیست.چون عاشقه!عاشقه تک تک اون حیوونایی که آزارش دادن.عاشق تک تک اون قلب های سنگی که هنوز میتپن.عاشق اون لبخندها!عاشق اون نگاه ها!عاشق اطرافیانشه!

خوب بودن یعنی ضعیف بودن!

مهربان بودن یعنی تنهایی!

خیلی دروغ شنیده!خیلی خیانت دیده!همیشه تنها بوده!پس چرا هنوزم عاشقه؟ارزششو دارن؟چرا خودشونو ازش بالاتر میدونن؟چون اونا قوین!چون اونا پول دارن!چون اونا عاشق نیستن!چون اونا شب ها با یاد بقیه نمی خوابن و صبح ها به امید دیدار بقیه از خواب بلند نمیشن!چون اونا از سنگن!چون اونا فقط خودشونن و اون یه ملت!چون اونا همه چیز دارن جز آتش وجود و اون هیچی نداره جز آتش وجود!هر لحظه آرزوی مرگ میکنه تا مبادا کسی ازش متنفر بشه یا بیشتر نا امید.مرگ خودشو میخواد تا بقیه بخندن!بقیه شاد باشن!چقدر سخته که به کسایی که دوست داری هیچی نتونی بدی!در ازای همه چیزشون حتی دروغاشون،هیچی نتونی بهشون بدی جز ناامیدی!به نظر شما پسر داستان ما لایق مرگ نیست؟به نظر من هست اما چه فایده؟حتی خدام از اون ناامید شده!همه و همه و همه ناامید شدن!آدم خوبا و آدم بدا همه ناامید شدن حتی خودش!کسی که میخواست دنیا رو نجات بده حالا تو منجلاب نا امیدی گیر کرده.چه ترسناک!کاش زودتر بمیره!منم واسش مرگ میخوام.زندگی بدون روح و امید و آرزو یعنی مرگ.اون الآنم مرده.اون خیلی وقته که مرده!خیلی خیلی خیلی وقته!


 
 
کلکسیونر چشم
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٧
 

باد صورتش را نوازش میکرد.در خیابان های خلوت گام برمیداشت.سکوت و سکوت و سکوت!به محل قرار رسید.برف همه جا را پوشانده بود.کودکیش کجا بود؟معصومیتش؟آدم برفی ها کجا بودند؟چرا مانند همیشه کودکان بازی نمیکردند؟تازه متوجه شد که چقدر دلش برای خنده های کودکی تنگ شده است.برای بازیها و سادگیهایش!به پارک سوت و کور نگریست.پارک و شهر و مردمش درخاموشی بودند.همه میدانستند که تنها باید سکوت کنند؟از ترس مرگ یا قاتل؟از دست کدامیک؟باد روزنامه ای را در برابر پایش به زمین انداخت.صفحه ی اول،با خطی درشت،نوشته شد بود:کلکسیون چشم!به متنش توجهی نکرد.میدانست که چه چیزی نوشته است.در این مدت آنقدر شنیده بود که دیگر به حال دختران بی چشم نیز غصه نمیخورد.دخترانی که چشم هایشان ربوده شده بود،به آن ها تجاوز شده بود و سپس خاموشی و سیاهی.پس چرا غصه نمیخورد؟شاید دیگر انسانیتی در وجودش باقی نمانده بود.تنها چیزی که میخواست ملاقات یاسر بود؛یاسر!

باد صدایی را به گوشش رساند.صدا گنگ بود اما بازهم قلب دخترک را به غوغا کشاند و روحش را به پرواز درآورد.یاسر بود.صدای پاهایش حتی بر روی برف نیز برایش همانند نغمه ی بلبلان زیبا و دلنشین بود.یاسر از میان درختان برهنه و نحیف به دختری نگریست که درمیان برف ایستاده بود و با چشمان درشت آبی،همانند یک فرشته به او زل زده بود.او سمیرا بود.به سمتش نزدیک شد و دستش را به آرامی گرفت.سمیرا لبخند میزد و یاسر مانند همیشه تنها به او مینگریست.با دیدن چند سرباز که به او نزدیک میشدند ترسید و سمیرا را به داخل ماشینش برد.سمیرا میدانست که اگر یاسر دستگیر شود،یک مظنون قتل به حساب میآید.بطری آب یاسر را برداشت و چند جرعه آب نوشید!

سرش گیج میرفت.چشمانش تمرکز نداشت و احساس حالت تهوع او را رها نمیکرد.بر روی تخت بود.دستاها و پاهایش را بسته بودند.ترس تمام وجودش را گرفت.دورتادور اتاق را نگریست.در گوشه ای از اتاق،در یک قفسه،چند ظرف وجود داشت و در هر ظرف یک جفت چشم!در باز شد و یاسر وارد اتاق شد.یعنی...یعنی...یاسر مرد بی رحم شهر بود؟

-:((چرا؟))

-:((پدر من عاشق بود؛عاشق مادرم!مادرم زیبا بود؛همچون یک فرشته!اسمشم فرشته بود.(خندید)جالبه!مگه نه؟اونم عاشق پدرم بود.چه رویایی!(یک کیف بزرگ را بر روی میز گذاشت و چند چیز از داخلش درآورد)وقتی من پنج سالم بود،یکی از دوست های بابام عاشق مامانم شد؛عاشق چشماش!پدرم فهمید.(شروع به تیز کردن یک چاقو کرد)میدونی چکار کرد؟مامانمو به یه تخت بست (با یک چاقو و وسیله ای مانند قاشق به سمیرا نزدیک شد) و جفت چشم قشنگ و نازشو دراورد.(سمیرا جیغ میزد و سعی میکرد فرار کند)مامانم بدتر از این جیغ میزدوهنوز صداش تو گوشمه اما بابام مقصر نبود.اون فقط عاشق بود.منم فقط عاشق بودم اما مهسا منو ول کرد و گفت زشتم.اگه چشم های مامانم خوشگل نبود کسی عاشقش نمیشد.اگه مهسا چشم نداشت نمیفهمید من زشتم.این حق شما دختراست!))

به چشمان سمیرا یورش برد و .............!


 
 
ضعیف الاراده
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
 

ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)


 
 
عشق چیست؟
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
 


 
 
زندگی
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٦
 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست،

امتحان ریشه هاست؛

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست!


 
 
چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢
 

واسه همه ی ما پیش اومده که وارد محیطی بشیم که هیچ کدوم از آدماشو نمیشناسیم. درواقع یه محیط جدید که هیچی ازش پیشینش نمی دونیم!یه محیط با آدمای مختلف و جورواجور!اونوقته که به خودمون و حس ششممون اعتماد میکنیم و اهالی اون محیطو آنالیز میکنیم اما همین اعتماد کردنا به حس ششم باعث این میشه که خیلی عقب بیفتیم،خیلی اشتباه کنیم و از ظاهر آدما درمورد اخلاقشون تصمیم گیری کنیم.


 
 
جهان امروز
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢
 

جهان امروز،از نداشتن دارویی به نام پرهیز و اخلاق رنج میبرد.

(ماری کوری)



 
 
همرنگ جماعت شو!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
 

از زمانی که یادمه همه میگن:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!

واینطوریه که همه ی آدما مثل هم میشن!همه ی آدما میشن پر از دروغ و ریا و دورویی!همه ی آدما میشن کسایی که برای رسیدن به هدفاشون حاضرن خودشونو فراموش کنن و برای تنها نبودن مثل بقیه بشن.اگه لازم شد عشقشون،هویتشون و رویاهاشونو زیر پاشون له کنن و بشن یه آدم کسل کننده مثل صدتا آدم کسل کننده ای که دور و برمون ریختن.آدمایی که جز خودشون به کسی فکر نمی کنن و با اولین نگاه ازشون متنفر میشی.آدمایی که معصومیتی ندارن و همیشه توی لاک کاغذیشون قایم میشن بدون اینکه بدونن اون لاک ازشون محافظتی نمیکنه!دل هممونم از دستشون خونه.

یادشون بخیر آدمای صاف و صادق و خیال پرداز!خیال باطل

اصلا اگه قراره همه شبیه هم بشیم پس فایده این همه آدم جز مصرف اکسیژن و تنگ کردن جای بقیه و کلی ضرر واسه محیط زیست چیه؟سوال

نظر شما چیه؟سوال




 
 
علم بهتر است یا ثروت؟
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
 

یادتونه تو دبستان و راهنمایی همیشه موقع انشا نوشتن میپرسیدن علم بهتر است یا ثروت؟واقعا کدوم بهتره؟سوال

خیلی ذهنمو مشغول کرده.آدم با علم به چیزایی پی میبره که باعث نزدیکتر شدنش به خدا میشه و ثروتم راه دستیابی به علم و موفقیته!(باید واس خرید کتاب و وسایل آزمایش و ... پول خرج کرد دیگه!)

آدم میتونه با هردوتاش به مردم کمک کنه!آدم میتونه با هردوتاش کارای زیادی بکنه!

مدت هاست همه دارن این سوالو میپرسن اما هیچ کدوم جوابشو نمیدونن!احساساتیا میگن علم و منطقیا میگن ثروت!راستی راستی کدومش بهتره؟خیال باطل

نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 
 
باز دوباره شروع شد!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
 

باز دوباره مدارس شروع شد!

دقت کردید آدم تا یه چیزیرو از دست میده دلش واسش تنگ میشه اما همینکه دوباره بدستش میاره به یاد بدبختیاش میفته؟یکی از همین چیزا مدرسه و سر کلاس نشستنه.

همینکه یک ماه از تابستون میگذره دلت واسش تنگ میشه،واسه نشستن پشت نیمکت و گوش دادن به درس معلم و حرف زدن با بغل دستی و .... و حتی واسه دوباره خوندن درسی که ازش متنفری!

خلاصه فکر میکنی با شروع مدارس خوشحال میشی اما همینکه به مهر نزدیک میشی دعا میکنی که مدارس شروع نشه!

چرا اینجوریه؟نظر شما چیه؟دلتون واسه مدرسه تنگ شده؟منتظر نظراتتون هستم!


 
 
سبب قحطی!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
 

((جرج برناد شاو)) خیلی لاغر بود.زمانی ((چستر تون)) نویسنده ی انگلیسی که چاق و تنومند بود با او شوخیکرده و گفت:

-وقتی که شخصی چشمش به تو می افتد،فکر می کند که در انگلستان قحطی روی داده است.

((شاو)) گفت:

-و موقعی که چشمش به تو می افتد فکر می کند که تو مُسبب قحطی شده ای!

(خواندنیهای تاریخ - صدیقه سهرابی دهکردی)


 
 
عشق...!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
 

واقعا کلمه ی عجیبیه نه؟!عشق!


 
 
روباه
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
 

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

(شازده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپه ری)


 
 
کارت پستالی از سوی خدا!
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
 

شادی،مهربانی،لطف،بخشش،بزرگی و .... احساساتی هستند که ما را به زندگی امیدوار کرده و درکنار یکدیگر نگاه میدارد.احساساتی پاک و بی آلایش که معصومیت ما را دوچندان میسازد.تمام این احساسات زیبا و شیرین را مدیون پروردگاری هستیم که از روح خود در بدن ما دمیده است و همراه روح خود هدیه ی باور نکردنی احساس داشتن را به ما عطا کرده است.

 


 
 
آدم بزرگا چه شکلین؟
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
 

بعضی از اتفاقات بین همه ی انسان ها یکسانه مثل بزرگ شدن.همه ی آدما از بزرگ تا کوچیک فکر میکنن معنی این واژه ی پیچیده را میدونن اما به نظر من همه ی اونااشتباه میکنن.


 
 
پهلوان رشید
نویسنده : سجاد جنگی مقدم - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
 

 در سرزمینی بسیار دور،در آن سوی گیتی،مردم در روشنایی و تاریکی،در شب و روز با شادی میزیستند. اما روزی شد که مردم جهل و نیرنگ پیشه کردند. جهل و نیرنگ در مردم به حدی رسید که اهورامزدا، پریشان شد. اما بگویم برایتان از فرزندی که از جهل و نیرنگ متولد شد؛دیو پلیدی.

مردم ناآگاه از تولد دیو پلیدی به جهل و نیرنگ ادامه دادند. شاه و شهبانو سعی کردند با کمک بغبانو ی میترا به کفر و نیرنگ پایان بدهند اما موفق نشدند. روزی دختری از خاندان سلطنتی متولد شد که دیو پلیدی را به بیم واداشت،شاهدخت خورشید.