سپهر:قسمت اول

او بی توجه به نگاه ها بر روی یک صندلی نشست و من نیز به ناچار،درحالی که عرقی سرد را بر روی بدنم احساس میکردم،کنارش نشستم.بدنم میلرزید و دوست داشتم رگ خود را بزنم.(اغلب اوقات،دوست دارم رگم را بزنم)چشمانم را بستم و برای آرام شدن روح و روانم،نفسی عمیق کشیدم.چشمانم را گشودم و به حاضرین نگریستم.مردان و زنان،پیشبند هایی خونی بسته و با چاقو و چنگالی بسیار زیبا و شیک در دست و چشمان گرد و قرمز به سمت ما می آمدند.یکی از حضار که پیرمردی قدبلند و باوقار بود،به آرامی آب دهانش را که از گوشه ی لبش سرازیر بود،پاک کرد و با زبانش،لب هایش را نوازش کرد.در آن لحظه احساس کردم که یک غذای خوشمزه و خوشبو هستم.کمی احساس غرور کردم البته هرکسی بود با دیدن چهره های مشتاق آنها احساس غرور میکرد.دست سپهر را نیشکون گرفتم و بازویش را فشار دادم.او به من نگاه کرد و برعکس همیشه چیزی نگفت زیرا با دیدن چهره ی رنگ پریده من ترسیده بود.من نیز به او که بسیار آرام بود،نگریستم و با ترس و لرز به او گفتم:((س...سپهر!چرا کاری نمیکنی؟)) و به سمت آن ها اشاره کردم.سپهر متعجب به من و سپس به حاضرین نگریست.من که دیگر چیزی نمانده بود گریه کنم،ادامه دادم:((اونا میخوان من و تو رو بخورن!))سپهر به آرامی سری تکان داد،نفس عمیقی کشید و بالبخندی مخصوص به خود گفت:((خیلی خری به خدا!خیلی!))و دوباره مانند پیش از آن به قاب عکسی نگاه کرد که بر روی میز،بین دو شمع روشن قرار داشت!منم با دیدن حاضرینی که ایستاده و با یکدیگر حرف میزدند تعجب کردم.اشک هایم را پاک کردم و بسیار افسوس خوردم که در هفده سالگی دیوانه شدم.به پیرمرد باوقار نگریستم که میخواست مرا بخورد.در دستش و سپس زیر میز را نگریستم. ((پس پیشبند ها کجا رفتن؟))سپهر با شنیدن سوالم به آرامی به سرم ضربه ای زد و گفت:((کدوم پیشبند ها؟))من که میدانستم نباید بیشتر در این مورد صحبت کنم در افکار خودم غوطه ور شدم که ناگهان صدای یک بانوی جوان را شنیدم که بر سر سپهر فریاد میزد.هنوز وقتی به حرفاش فکر میکنم،تنم به لرزه میفته.اون میگفت:((تو کشتیش!تو پدرام منو کشتی!))

و اینگونه بود که مراسم تدفین به یک دردسر عظیم تبدیل شد!

/ 3 نظر / 9 بازدید
مهشید

به سلامتی دختری که به خاطر عشقش تموم زندگیشو داد و برای آخرین بار به عشقش زنگ زد که بگه خیلی دوسش داره اما یه خانومی گوشیو برمیداره و میگه : “مشترک موردنظر در حال مکالمه است”

مهشید

دوست گلم برای هرکسی که ادعای دوستی می کنه درو بازنکن خیلیا مثل بچه ها فقط در می زنن و فرارمی کنن…

محیا

سلام اخوی نویسنده من با تاخیر نمیدونم چن روزه شروع کردم به خوندن رمانت واقعا عالیه قلمتم نوع حرف نداره[هورا]