در برف

مرد گام برمیداشت!
برف به آرامی میبارید!
قلب به تندی می تپید!
تن میلرزید!
روح میرقصید!
حتی زیر برف،زیر نفرت آسمان،زیر سرمای تنهایی،باز هم میتوان عاشق بود!
هر گام که برمیداشت،شور و حرارتش،اثری را بر نفرت بر جای میگذاشت!
هوس او را ابلیس کرده بود!
عشق او را آدم کرده بود!
تبسم زن،اندوه مرد زا زدود!
جسم نشست!
روح برخاست!
مرد به مقصد رسید!
نگاه کرد!
اشک ریخت!
دراز کشید!
زن را در آغوش کشید!
به آرامی گفت:
((کاش ترکم نمیکردی!
نمیرفتی!
من خودتو بغل میکرد!
نه یه تکه سنگ!
من تا ابد منتظر دیدار دوباره میمونم!
تو تنها عشقمی!))
چشمانش را بست
برف شدت گرفت
روح آرام گرفت!
مرد مرد!
/ 5 نظر / 24 بازدید
آرزو

سلام خوبيد ؟ دو تا مطلب اولتونو خوندم خيلي عالي بود خواستم ازتون تشکر کنم و همينطور ازتون دعوت کنم به سايت منم سر بزنيد و در صورتي که مايل بوديد يک وبلاگ خوب هم در سايت ما بسازيد شما فرد توانايي هستيد باعث افتخار مون هست به جمع کاربران سيستم وبلاگدهي ما بپيونديد ، www.sitearia.ir

هانیه

اگه گذشته بهت زنگ زد بذار بره رو پیغامگیر ، چون حرف تازه ای برای گفتن نداره

MELODY

حس خاصی در نوشته هات هست؛ولی به نظرم به فضاسازی و حس آمیزی بیشتری نیازمنده

MELODY

امیدوارم نه هرروز نه هر ساعت نه هر دقیقه بلکه هر ثانیه زیباو خاص تر افکارتو به روی کاغذ بیاری